Sunday, May 19, 2002


مي خواهد از خودش رد شود
از تمام با ها و بي ها
كه با خودش اصلا نبودند
به صندلي تعارف مي كند:
بنشين . اين خانه قابل شما را گم كرده است
براي هر چيزي مي خواهي فرارم بده
اصل خودم چقدر هم مهر نمي خورد
آدم مي خورد و
قي مي كند توي توالت هاي عمومي
آخر صف هم كه باشي
نوبتت داد نمي كشد براي
تف و
صابون و
بوهايي كه از سوراخ دماغ
رد شده
تا سوراخ برعكس اين نوك
چقدر دهن پر كن است
كه حالا بنشينم كنار جو و
هي آب نيايد و هي بگويي
الهي پايت بشكند
نه ... اين گليم آنقدر دراز نيست
كاشكي تمام رودخانه ها را آب مي برد
و اين جاده را
كه پيچهاي اين راه
..! راه زندگي را مي گويم ] گره مي زند و باز مي كند
مي گذارم به انتخاب خودت
لب و لوچه عشقم را آويزان كني
در نرو خانم مرگ ...

No comments: