زلزله
اجازه آقا !
گاو اگر سر مي خورد
شيرواني ، اگر مي افتاد
زير آن همه تير آهن هميشه آيا مي مرديم ؟
آموزگار
تكاني بر چهره اش ريخت
دستهايش را از ته جيبش كند
و آسمان
روي سقف كلاس چندم آمد
نيمكتهاي له شده
دستهايي كه روي پاسخ رفت
و ديوارها
چه خواب هايي براي مردم كه نمي ديدند
تنها
روي دستي كه از زير آوار بيرون آمد
صداي انگشتي برخاست
اجازه آقا مي توانم برخيزم ؟!
علي عبدالرضايي
No comments:
Post a Comment