بگذار از اين
قائله
ختم بروم...
بچه تر از آب ؟؟؟
پدر هم نخواست
مي ريزد و ته تهت
دريا مي رود و ...
ببار
مادرت هرجا بزني
(آدم نشد ; سگ !!)
مي بندي و...
اما
بگذار اول از اين قائله
ختم بروم ... بعد .
Friday, October 18, 2002
Sunday, October 13, 2002
پادشاهي مي خواست نخست وزيرش را انتخاب كند. چهار انديشمند بزرگ كشور فرا خوانده شدند . آنان را در اتاقي قرار دادند و پادشاه به آنان گفت كه در اتاق به روي آنان بسته خواهد شدو قفل اتاق قفلي معمولي نيست و با يك جدول رياضي باز خواهد شد: ” تا زماني كه آن جدول را حل نكنيد نخواهيد توانست قفل را باز كنيد ، اگر بتوانيد مسئله را حل كنيد مي توانيد در را باز كنيد و بيرون بياييد . “
پادشاه بيرون رفت و در را بست . سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به كار كردند .
آنان دفترهايي آورده بودند وكتاب هاي راهنما و سخت شروع كردند به كار . اعدادي روي قفل نوشته شده بود وآنان اعداد را نوشتند و شروع كردند به كار با اعداد .
نفر چهارم فقط در گوشه اي نشسته بود . آن سه نفر فكر كردند كه او ديوانه است . او با چشمان بسته در گوشه اي نشسته بود و كاري نمي كرد. پس از مدتي او برخاست به طرف در رفت ، در را هل داد- باز شد و بيرون رفت!
و آن سه تن پيوسته مشغول كار بودند. آنان حتي نديدند كه چه اتفاقي افتاد!
كه نفر چهارم از اثاق بيرون رفته .
وقتي كه پادشاه با اين شخص به اتاق باز گشت ، گفت : ” كار را بس كنيد . آزمون پايان يافته . من نخست وزيرم را انتخاب كردم . ” آنان نتوانستند باور كنند و گفتند ” چه اتفاقي افتاد ؟ او كاري نمي كرد ، او فقط در گوشه اي نشسته بود . او چگونه توانست مسئله را حل كند ؟ و مرد گفت”مسئله اي در كار نبود . من فقط نشستم و نخستين چيز و نكته ي اساسي اين بود كه آيا قفل بسته شده بود يا نه ؟ لحظه اي كه اين را احساس كردم فقط در سكوت مراقبه كردم . كاملا ساكت شدم و به خودم گفتم كه از كجا شروع كنم ؟ نخسثين چيزي كه هر انسان هوشمندي خواهد پرسيد اين است كه آيا واقعا مسئله اي وجود دارد يا نه ؟ اگر مسئله اي باشد ، مي توان آن را حل كرد ، ولي اگر مسئله اي وجود نداشته باشد ، چگونه مي توان آن را حل كرد؟ اگر سعي كني آن را حل كني تا بي نهايت به قهقرا خواهي رفت ، هرگز از آن بيرون نخواهي رفت. پس من فقط رفتم كه ببينم كه آيا در قفل است يا نه ، و قفل باز بود ، و پادشاه گفت : ” آري كلك در همين بود. در قفل نبود قفل باز بود . من منتظر بودم كه يكي از شما پرسش واقعي را بپرسد و شما شروع به حل آن كرديد ، در همين جا نكته را از دست داديد . اگر تمام عمرتان هم روي آن كار مي كرديد نمي توانستيد آن را حل كنيد . اين مرد ميداند كه چگونه در يك موقيعت هوشيار باشد . پرسش درست را او مطرح كرد .“
پادشاه بيرون رفت و در را بست . سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به كار كردند .
آنان دفترهايي آورده بودند وكتاب هاي راهنما و سخت شروع كردند به كار . اعدادي روي قفل نوشته شده بود وآنان اعداد را نوشتند و شروع كردند به كار با اعداد .
نفر چهارم فقط در گوشه اي نشسته بود . آن سه نفر فكر كردند كه او ديوانه است . او با چشمان بسته در گوشه اي نشسته بود و كاري نمي كرد. پس از مدتي او برخاست به طرف در رفت ، در را هل داد- باز شد و بيرون رفت!
و آن سه تن پيوسته مشغول كار بودند. آنان حتي نديدند كه چه اتفاقي افتاد!
كه نفر چهارم از اثاق بيرون رفته .
وقتي كه پادشاه با اين شخص به اتاق باز گشت ، گفت : ” كار را بس كنيد . آزمون پايان يافته . من نخست وزيرم را انتخاب كردم . ” آنان نتوانستند باور كنند و گفتند ” چه اتفاقي افتاد ؟ او كاري نمي كرد ، او فقط در گوشه اي نشسته بود . او چگونه توانست مسئله را حل كند ؟ و مرد گفت”مسئله اي در كار نبود . من فقط نشستم و نخستين چيز و نكته ي اساسي اين بود كه آيا قفل بسته شده بود يا نه ؟ لحظه اي كه اين را احساس كردم فقط در سكوت مراقبه كردم . كاملا ساكت شدم و به خودم گفتم كه از كجا شروع كنم ؟ نخسثين چيزي كه هر انسان هوشمندي خواهد پرسيد اين است كه آيا واقعا مسئله اي وجود دارد يا نه ؟ اگر مسئله اي باشد ، مي توان آن را حل كرد ، ولي اگر مسئله اي وجود نداشته باشد ، چگونه مي توان آن را حل كرد؟ اگر سعي كني آن را حل كني تا بي نهايت به قهقرا خواهي رفت ، هرگز از آن بيرون نخواهي رفت. پس من فقط رفتم كه ببينم كه آيا در قفل است يا نه ، و قفل باز بود ، و پادشاه گفت : ” آري كلك در همين بود. در قفل نبود قفل باز بود . من منتظر بودم كه يكي از شما پرسش واقعي را بپرسد و شما شروع به حل آن كرديد ، در همين جا نكته را از دست داديد . اگر تمام عمرتان هم روي آن كار مي كرديد نمي توانستيد آن را حل كنيد . اين مرد ميداند كه چگونه در يك موقيعت هوشيار باشد . پرسش درست را او مطرح كرد .“
Subscribe to:
Posts (Atom)