Tuesday, December 26, 2006

"در اینجا شما شاهد بزرگترین فیل جهان به استثنای خودش هستید ." یادداشتی در غرقه ی یک نمایشگاه ...( نقل نیچه از سویفت )

Saturday, December 16, 2006

تانكها


تانک‌ها از آن طرف آمدند
تانک‌ها از اين طرف رفتند
تانك‌ها بوي ليلا گرفته بودند

بگذار دستهایم دور کمرت پیمان برادری ببندد
و لبهایم روی کسی شبیه خودش از حال برود
این همان آغوشی است که "عاصف" می‌خواست
و " امان الله" شاید
بگذار به گند بکشد این شعر
امشب هم آغوش توام

داشتم می‌گفتم
در افغانستان پرنده‌ها از ارتفاع ِ عمیقی پرواز می‌کنند
مِین‌ها بچّه‌ها را دوست دارند
بچّه‌ها مین‌ها را دوست دارند
در افغانستان
پرنده ها در ارتفاع عميقي پرواز مي‌كنند

قرآن بخوان
و این فیلم بوی همجنس‌بازی می‌دهد
لطفاً...

خفه شو، خفه
اصلاً به تو چه؟
" فلسطینی خانه ندارد
تانکها بوی لیلا می‌دهند"
تو فقط یک شعری
که وقتی تمام می‌شوی
برایت دست می‌زنند.
.
.
الیاس علوی (شاعر افغانی )

Friday, December 08, 2006

مرگ سر می رسد : می بایست که از آن بهراسیم اما اگر می توانست که با ما بماند ولی مرگ یا سر نرسیده یا آمده و بر ما گذشته است ... سنکا

Saturday, December 02, 2006

حالا یک عده حامله می شوند و این شعر به یکی از شکمها خندید
آقای رئیس جمهور
سلام علیکم
بدینوسیله از حضرت عالی تقاضا می شود که شخصا تحقیق کنید و خلاصه اینکه ما بی صبرانه منتظر تولد پسر پنجاه و دو ساله ای هستیم که یک شب باد او را با خود برد ...
با سپاس فراوان تشکر کرد
رونوشت که همه ببینند و این همان چیزی بود که باعث چیزهایی شد که می خواهم بگویم
یک شب بارانی بود
مرد بابا بود و داشت همانطور که توی کتاب فارسی نوشته می آمد
و هیچ اتفاق خاصی نیفتاد
حالا جالب اینجا بود که رحیم آقا که تازه یک دکان بقالی دیده بود داشت تخمه می شکست
آن تصویر و این تصویر باعث شد که این متن منطق سینمایی پیدا کند
بلیط ها را بفروشید این به نفع شماست .... سازمان مبارزه با بیلیطها .
پیامهای بازرگانی که پخش شد سالن تاریک بود
این آقا هم نشسته بود اونجا – اکبر آقا از همونجا جا رو نشون بده
- اینجا ( . )
– ممنون
و اینطور ادامه داد :
آن شب همه ی سالن خالی بود به جز اینجا و آنجا
کسی که بیرون از محوطه بود صدایی شنید :
- اصلا نمی شنوم چی می گی!!
کسی که بیرون از محوطه بود شک کرد
اول به خودش
دوم به آین آقا
سوم به این مرد
چهارم به قاضی که داشت به شهادتش گوش می کرد
- ادامه بدهید
- من دیگر نه چیزی دیدم نه چیزی شنیدم
قاضی برگه ی دستور پیگیری رئیس جمهور لای انگشتهایش بود :
- شاید چاق شده است! (به شکم مرد زل زد )
دیگر نمی شود ادامه داد یعنی میشه اما وقت نیست
من دیرم شده
پایان کار به جایی بند می شود
اینجا
(فدرس ساروی)

Monday, November 27, 2006

هر زن که بخواهد خود را در شمار عاقلان جا بزند فقط نشان می دهد که دیوانه ای مضاعف است ... ولی از آنجا که وظیفه ی مرد آن است که امور اجتماعی را به پیش ببرد ژوپیتر به وی کمی بیشتر از یک اونس تمیز و ادراک عطا کرد ... اراسموس

Tuesday, November 21, 2006

" هر کس به قدر عظمت آنچه با آن زورآزمایی می کرد بزرگی یافت ، آنکس که با خود به جنگ برخواست به اندازه ی خود بزرگ شد ، آنکس که با جهان به جنگ برخواست به اندازه ی جهان بزرگ شد و آنکس که با خدا زورآزمایی کرد او از همه بزرگتر بود ... اما خدا عشق است و برای من چنین خواهد ماند زیرا خدا و من در این جهان زمانمند نمی توانیم با یکدیگر سخن بگوییم ، زبان مشترکی نداریم " سورن کیرکگور

Sunday, November 12, 2006

ریخت روی شانه
دارد می لرزد دلم خانم
می شود به دستهایم گیر کنی
اجازه داری آب را بخوری
حتی اینکه چیزی نیستی
منظورم شما بود
و تخم مرغها را چید
- شانه ای برای شما
(اینجا به کجا که نمی رسید ! )
راه را به سه یک می بندیم
_ باید گذشته باشی _ نه _
اینجا نیستم
و چیزی یک در میان نیست!
توی گوشم :
رویش را بنویس
چند بار!!!
حرف را نه زن نه می میرد
چه را توی دهان گذاشت
و چند دست رعنا
توی قابلمه ات
قابله ام
قابلمه اش
قابلمه
قابله شما را ...
پر از آدم و ترمینال
این منم ا و این تویی ا
- من دهاتی هستم پرفوسور !!!!!
و بعد آرام ... می دانی ؟
از توی دهان تف می آید
هی !! دختر
بادامت را بشکنیم

Saturday, November 04, 2006

از کسانی که فکر می کنند همیشه حق با آنان است بیزارم ! مخصوصا وقتی که حق واقعا هم با آنهاست ! ( نیچه!)

Wednesday, October 25, 2006

دستم درد می کند
قسمت آرنج ،همین بود
هرچه خدا بخواهد
فقیر محتاج نیست
حتی دیروز
خواستم گل رویت بچینم
بستگی داشت
به چیزی مضاعف
به استناد من
به جبر و معادله
بی خیال
بدون تخیل
سهراب ساده بود
فکر می کرد فکر می کرد
باید دید
حتی شنید
لمس کرد
بویید
اما ! دخترم
بابا را ببخش
برای جورابهایت پا نداشت ...

Tuesday, October 10, 2006

انسان همواره موجودی بالقوه است تا هنگام رسیدن به پایانش ، چرا که همواره چیزی در وجودش معلق است ، ما همواره در حال شدن هستیم و حتی تا وقتی یک ثانیه از حیاتمان باقی است این امکان وجود دارد که جزیی معلق در ما آشکار شده و همه چیز را تغییر دهد ... حذف آنچه در هستی انسان معلق است برابر است با نیست کردن کل هستی او چرا که او یک موجود در حال شدن است که به " کل بودنش " نرسیده است ... هایدگر معتقد است که اگر کسی به چنیین کاری موفق شود پس از آن به ضایعه ای مطلق در – جهان – بودن تبدیل می شود و دیگر در مقام باشنده هرگز هستی را تجربه نمی کند ... به اینها فکر می کنم و به یاد نیچه می افتم در سالهای پایانی عمرش ... به سالهایی که روی یک صندلی در یک تیمارستان روانی سپری کرد ... به جمله ی عجیب او در کتاب چنین گفت زردتشت : " جان ناب از قهرمان می پرسد : گرانترین بار کدام است که آن را بر دوش کشم تا از نیروی خویش خرسند باشم ؟ ... آیا این نیست که آدمی از خود اختلالی بروز دهد که دیوانگی بر فرزانگی اش چیره شود ؟ " و به یکی از جملات عجیب دیگر او فکر می کنم که روزی به سختی در دوران دیوانگی اش بر کاغدی نگاشت : " به زودی کاملا از وجود خود امتناع خواهم کرد " ... به اینها فکر می کنم و به اینکه چه توصیفی بهتر از نگاه هایدگر ده سال پایانی عمر او را توجیه می کند ؟ او پیش از مرگش مرده بود چرا که دیگر در کلیت خود شده بود ، او دیگر یک باشنده یک موجود در حال شدن نبود ، او شده بود! دیگر چیزی معلق چیزی نشده جایی برای تکامل وجود نداشت و پس از آن او دیگر یک ضایعه در – جهان – بود ....

Wednesday, October 04, 2006


خواهش می کنم
به حدود حاشیه وارد نشویم
چیزی که از رویش پریدم
فانزل علی قلوبنا
و کل این بند زدگی ها
خواهش می کنم
از زیر توی میکروسکپ نگاه می کند
هیولای ذره بینی
خواهش می کنم
من دارم تقسیم میوز می شوم
شاهد هم دارد
خواهش می کنم
کارهای این آقا را به من واگذار کنید
و کشته ام هر آنکس را که نمرد
خواهش می کنم
بادام هم زمینی دارد
مناسب حالت نیستم
مخت را قرض می دهی روی پشت بام هوا کنم
من عصبی هستم
سهم من ریخته به حسابت
شجاع شده ای
و روی دست من بلندتر شده ای
خواهش می کنم
کل ماوقع روی زمین نشسته ام
خواهش می کنم
آری ، آری می گوید
حماسه ریخته روی جالیز خیار
خیال می کنی موجودی اساسی می خواهد تو را بخورد
مسدر لولو خورخوریان
و جا نمازش را پس از شستشو
روی بند بازی می کند
خواهش می کنم
من دارم با شما راه می آیم
تا پای ساعت و کمی هم در اطراف شهر گردش می کنم
حتی می خندم
آقایان
پایتان را به اندازه ببندید !
از روی دست هم
– بنویسید بابا
دارم اشاره می کنم
انگشتم را بگیر
خدای پر کنده / کشتار روز
موجود است

Friday, September 29, 2006

حیوانی که نور شمع را ببیند و خود را به آن نزند هرچند که به او آسیب آن سوختگی می رسد او پروانه نباشد و اگر پروانه خود را به نور شمع می زند و پروانه نسوزد آن نیز شمع نباشد ... پس آدمی که از حق بترسد و جستجوی آن ننماید او آدمی نباشد و اگر تواند حقی را درک کردن آن هم حق نباشد ... و آدمی آن است که بی آرام و بی قرار است از برای یافتن حقیقت و حق آن است که آدمی را بسوزد و نیست گرداند و مدرک هیچ عقلی نگردد ... " حضرت مولانا – فیه ما فیه "


از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود ...

Tuesday, September 26, 2006

تو به خاطر شب می گریستی ، اکنون شب فرا رسیده است ، پس در تاریکی گریه کن ... " پایان بازی – ساموئل بکت "

Sunday, September 24, 2006

چند ساعت دیگر پیاده در امتداد تجن و وسط پیاده رو های شلوغ و چند ساعت بعد از نیمه شب در ساکت و خلوت همان پیاده رو ها راه بروم ؟ چند پاکت دیگر سیگار ؟ چه مقدار دیگر باید هیزم جمع کنم و چند ساعت دیگر خیره شوم به شعله ها و تنه ی ساقه هایی که خاکستر می شوند و وسط جنگلی از تنه های قد برافراشته میان اجاق سنگی فرو می ریزند ؟ همیشه می دانستم که نباید با پرسشهای بنیادی درآویخت اما آیا دانستن در گذشته نیز من را از پای گذاشتن در مهلکه های دیگر بازداشته بود؟ حالا من چه کنم ؟ با پرسشهایی که پاسخ آنها در سر حد مرزهایی قرار دارد که پای گذاشتن به آنجاها را بازگشتی نیست ! پاسخی را که آن را در محدوده ای از امکان هستی می یابی که دیگر پرسشهای مربوط به آن پاسخ نه تنها دیگر بنیادی نیستند که حتی دیگر لزومی نیز ندارند ! اما مثل خوره به جانم افتاده : هر کس مجبور است به صورت بالفعل مرگ خودش را به عهده بگیرد یعنی خودش در مرگ خودش بمیرد ، مرگ تا آنجا که مرگ است اساسا برابر است با : " مرگ خود من " ... و به این ترتیب مشخص می شود که مرگ هر کس از ابتدای هستی او از آن او بوده و بخشی از بودش و هستی اوست ، مرگ و نیستی امری است مطلقا متعلق به هستی انسان و مرگ تنها هنگامی که فرا می رسد در رسیدنش بی خود می شود و می میرد ... ما بعد از مرگ فقط دیگر " زنده " نیستیم ، اما به راستی پیش فرضی که می گوید تنها امکان " هست " بودن " زنده " بودن است از کجا آمده و تا چه حد معتبر است ؟ اینکه پایان جزء زنده ی ما برابر است با نابودی و نیستی ؟ آیا " هستها " به صورت زیرساختاری همگی دارای شکل یکسانی از " هستی " هستند ؟ آیا تنها از راه " زنده " بودن امکان " هستی " وجود دارد ؟ آیا نیستی به سادگی تنها شکلی دیگر از هستی نیست ؟ آیا هایدگر به حق است آنجا که " هستی " را از " هستها " جدا می کند ؟ حالا من چه کار کنم ؟ ... خدایان سیزیف را محکوم کرده بودند که بدون توقف ، تخته سنگی را تا قله ی کوه بغلتاند و سپس تخته سنگ از آنجا با سنگینی خود دوباره فرو می افتاد ...

Wednesday, September 20, 2006

میشل دومونتین وحشت از مرگ را با وحشت از آزادی برابر می داند و معتقد است که کسی را که از مرگ نمی هراسد هرگز نمی توان به بندگی کشید او معتقد است که هیچکس پیش از موقع خویش نمی میرد و زمانی را که ما بعد از مرگ خود برای ادامه زندگی از دست می دهیم همان اندازه به ما تعلق ندارد که زمانی که پیش از تولد ما گذشته است ، سپس برای کاستن از وحشت مرگ می گوید :

" اگر به اندازه ی یک روز زندگی کرده اید ، همه چیز را دیده اید ... یک روز با همه ی روزها برابر است ، نه نور دیگری هست و نه ظلمت دیگری ... این خورشید ، این ماه ، این ستارگان و این صور فلکی همان ها هستند که اجدادتان از آن لذت برده اند و نوادگانتان از آنها بهره خواهند برد ... هر قدر هم که بر طول زندگی تان اضافه شود باز از مدت زمانی که در آن مرده خواهید بود کاسته نمی شود ،این همه پوچ و بیهوده است چرا که آنقدر در حالتی که این همه از آن ترس دارید – حالت مرگ – به سر خواهید برد که گویی در شیرخوارگی مرده اید ... چرا این همه از آخرین روز حیاتتان می ترسید ؟ این روز بیشتر از روزهای دیگرشما را به مرگ نزدیک نمی کند ، تمامی روزها به سوی مرگ در حرکتند ، ولی روز آخر به آن می رسد ... "

و نترسیم از مرگ
مرگ پایان کبوتر نیست ...
مرگ وارونه ی یک زنجره نیست
مرگ در ذهن اقاقی جاریست
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید
مرگ با خوشه ی انگور می آید به دهان
مرگ در حنجره ی سرخ گلو می خواند
مرگ مسول قشنگی پر شاپرک است
مرگ گاهی ریحان می چیند
مرگ گاهی ودکا می نوشد
گاه در سایه نشسته به ما می نگرد
و همه می دانیم
ریه های لذت پر اکسیژن مرگ است

Sunday, September 17, 2006

به فقرا احسان کنید
پیامش را به ثروتمندان بخشید
حیران روی ساقی ام که به جان کشتمش و کشتمش و
این گل تقدیم شما
هامونهای گوگل که خسرو شکیبایی اند
و من ابتدای بازی بسته ای ذخیره است
حتی زل زد که به من خیره نیستی
و روی دستت باشد
خرم را به خودم زدم از دم
یا از کوچه ی علی اینا بندازم که ندیدمت
اون هفته همین جا چپ کردی
و یک خط گچی دور تنه ی ولو شده ات کشید افسر آگاهی یا نه
حالا خیالت راحت نیستی
ولی به خطوط روی بدنه پراید
دور این میدان به جای اول نمی رسید
سیصد و شصت درجه حول محور مرکزی می چرخی
و روی همان جا پاهایی که رفتی برمی گردی
در هر سه حالت خراب می شود
پرواز شماره ی چپچال و فست
از ونکوور به فرانکفورت
فوقوط می آمدی و
کمر و بندهایت را به تخت می بندد
هشت پا
به جز یک پا

Saturday, September 16, 2006



" الم یرواکم اهلکنا قبلهم من القرون ، انهم الیهم لایرجعون ؟ " آیا ندید که بسیاری را هلاک کردیم پیش از ایشان که دیگر به سویشان بازنمی گردند ؟؟؟؟ سوره یس آیات 31 و 32

زنهار به کس مگو تو این راز نهفت
هر لاله که پژمرد نخواهد بشکفت ... " خیام "

فانیان فناناپذیر ، فناناپذیران فانی مرگشان را می زیند و زندگیشان را می میرند ... " هراکلیتوس "

اینا یعنی حالا ما باید بترسیم ؟

Monday, September 11, 2006

هایدگر و سهراب
وجود انسانی تنها بر اساس کشف اصیل نیستی می تواند به هستها نزدیک شود و در آنها رسوخ کند . اما از آنجا که وجود در ذاتش خود را به هستها مربوط می کند – آن هستهایی که نیست و آن هستهایی که هست – وجود به خودی خود در هر مصداق از نیستی که از قبل کشف شده است به ظهور می رسد دا- زاین به این معناست : هستی ایستاده در نیستی . ( هایدگر )

هستی و زمان ، مرگ و اصالت ... هایدگر خوفناکترین فیلسوف این قرن است ، نمی توان بی آنکه از وحشت و اضطراب به خود می لرزیم خود را با اندیشه هایش درگیر کنیم ... هایدگر ما را با خودی از خودمان مواجه می کند که به قول پیتر کراس خودیترین امکان ماست ... از دا-زاین سخن می گوید که وجودی حاضر در اینجاست ! که به رو به مرگ بودن خود آگاه است ... او با مرگ مواجه شده است با نیستی خودش ... اما نیستی و مرگ نزد هایدگر با نیستی و مرگ آنگونه که ما آن را شناخته ایم کاملا متفاوت است ... او معتقد است که نیستی و هستی یکی هستند ! او هستی را از هستهایی که هستی در بر گرفته تفکیک می کند و معتقد است که هستی آن بخش بنیادی وجود است که حتی با فروریختن و از بین رفتن هستها نیز باقی می ماند ... و با توجه به اینکه هایدگر نیستی را نه – بودن نمی داند و اعلام می کند که نیستی از فروریختن تمامیت هستها به ظهور می آید و نیستی از نظر او در این حالت بنیادی تنها پدیداری است که همواره دارای معنا باقی می ماند و بدینسان هستی و نیستی در نزد او مفهومی یکسان و برابر می گردند ... نیستی ، صفات و شی ء بودگی چیزها را از آنها می زداید و به این وسیله ذات آنها را آشکار می کند ، آنچه باقی مانده خود هستی است ! نیستی و فقط این نیستی است که می تواند هستی را آشکار کند ......... و این همه به واسطه دا-زاین امکان پذیر است !!! او انسانی است که برایش هستی خودش مساله ای است ، برای او نیستی خویشتنش معنا دارد چون بدون نیستی ممکن خود دا-زاین هر معنایی از بین می رود ، او انسانی است که نیستی ذاتی خودش را بازشناسی می کند رو به مرگ بودن خودش را و این برای دوام آوردن او در رابطه اصیلش با نیستی ضروری است و در نتیجه آن رابطه اصیلش با هستی نیز ....از نظر هایدگر او به صدای هستی گوش می کند ، وقتی به اشاره هایدگر به " ادراک صدای هستی " رو به رو شدم سهراب را نمونه عجیبی از امکان دا-زاین دیدم ... سهراب را که به واسطه آگاهی اش از سرطانی پیش رونده با مرگ رو در رو بود او که درگیر مفهوم هستی بود و به دنبال حس وزن بودن با گرفتن دانه شن میان انگشتانش و مشغول گوش کردن به صدای هوش گیاهان ....هایدگر معتقد است که مرگ واقعه ای نیست که در آینده اتفاق بیفتد بلکه ساختاری بنیادی و جدایی ناپذیر از – در جهان بودن – ماست و از این منظر مرگ دیگر اصلا یک واقعه نیست به قول ژان بودریار : مرگ واقعه ای است که همواره از پیش اتفاق افتاده است . هایدگر آنجا که مفهوم اصالت را مطرح می کند که مربوط است به شیوه زندگی و نه محتوای آن معتقد است که فرد اصیل به همراه تصدیق کامل میرندگی خود تا هست زندگی می کند و بدینسان بر مرگ پیشدستی می کند و حتی در مواجهه با نیستی به منزله وجود باقی می ماند و بر خلاف همه چیزها که در ارتباط با نیستی نیست می شوند دا-زاین باقی می ماندو معنایش را با عنوان هستیی که خودش خودش را تعریف می کند حفظ می کند " هستی ایستاده در نیست " به تعبیر هایدگری و این فقط و فقط برای دا-زاین امکان دارد که در نیستی نیز به عنوان یک باشنده تاب بیاورد ... تا شقایق هست زندگی باید کرد .... فکر می کنم با سهراب ، هایدگر مخوف و گنگ و سخت فهم را خیلی بهتر می فهمم ......

Saturday, September 09, 2006

در اصل ما حقیقتا خواستار وضعیت ناممکنی هستیم که فرجام نهایی کل ماجراست : انزوا ، تهدید درد ، دهشت از نیستی ، ولی ما ارضاء نمی شویم مگر به واسطه ی احساس تهوعی که با این وضعیت گره خورده است ، احساسی چنان هولناک که در دهشتی خاموش ما کل ماجرا را محال تلقی می کنیم ... به همین دلیل در اوج این آشوب و تلاطم که ما را دچار خیره سری و لجاجتی ساده لوحانه می کند ، امید بستن به پایان این وضعیت صرفا موجب فزونی رنج و عذاب می شود ... ژرژ باتای

Saturday, August 26, 2006

درد مباد ای کاشکی ،
درد پرسشهای گزنده
جراره به سان کژدمهایی ،
از آنگونه که ت پاسخ هست و
زبان پاسخ
نه ،
و لاجرم پنداری
گزیده ی کژدم را
تریاقی نیست ...

Thursday, August 03, 2006

گهگاه در جاهایی بر روی زمین در توده هایی انبوهی از مردم ناگزیر یک احساس گیر فیزیولوژیک پیش می آید که بر اثر نبود دانش فیزیولوژیک آن را بدین نام نمی شناسند و علت و درمان آن را تنها در قلمرو روانشناسی - اخلاق می جویند و می آزمایند ، این کلی ترین فرمول من برای آن چیزی است که " دین " نامیده شده است ! .... فریدریش نیچه ....
احساس دارم
مثل همین خر خاکی یا دریایی
یا باور می کنم یا نه
اگر چیزی می خواهی
باشد
اینها برای تو
اقامت جهنم/ ویزای ماه
داری زیاده روی می کنی
درست مثل شمس و مولانا
و سنگ روی یخ زدن دست هایت
مرده ام
حتی قبرت را هم پر نمی کند
و شناخت من از تو
انگار به خیانت خیالت بود
و چه شهد و شکری می ریخت
رازهایم را / خدا را شکر
تازه شدند
یک ارتعاش نخاعی گنگ
جایی میان پشتم
یک کارد میوه خوری گذاشتی
سیب ، گلابی ، انار
از تمام معادلهای ترانه
با تمام معادلهای وجودم
متنفرم

Thursday, June 08, 2006

مادر ، شاید من پسر تو باشم ، ولی تو باید عادت کنی که من وجود ندارم ... ( نیچه )

Friday, May 05, 2006

یاران که به نزد من می آیند از بیم آنکه ملول نشوند شعری می گویم تا به آن مشغول شوند و اگر نه من از کجا شعر از کجا والله که من از شعر بیزارم و پیش من از آن بتر چیزی نیست ... ( حضرت مولانا – فیه ما فیه )

Friday, April 28, 2006

در فکرم بود از رویش پریدم
کارهای اولیه مقدمات کفن و دفن
لیستهای دسته دسته پشت آییه
چند میلیارد دعوتی پشت سر هم
خندید
ساده می گیری دختر خاله
آر پی جی هایی که می زدیم به این سادگی نبودند
یک عده را بکشن که مگسهای های روسی آزاد نشدند
که کارهای ریست راست نمی شوند
شوهر این مردک خودش هم آمده بود
پشت سرش نمی گویم
گره از کار آدم باز تر شد
پنچرتر و پنچر چه فرق ندارد
مچاله ی این پنجره پرچ شده وسط چشمهایش
آخر پرسشهایت علامت استفراغی دارد
سر خط ... رامین
چیزی در میان نیست
سر در نمی آوری
روی بالشتهای دست دوز مادربزرگ بگذارم
کاش کتابم
صد گندم هر که کاشت یک جو بکارت
درو می شود
رامین
خودروی بچه پولدارها اتومبیل شده
هی به خودم توی دلت می گویم
سی و دو بیست نوکیا با کلاس تر از دسته بیل عمو حسن نیست
کاری از دستم افتاد برنمی آیم
باور کن شکلات مینو داشت
می گفت پیام جهت گرفته
می خواست همه جای مدرسه را سنتوخ صدقات بکارد
دستش زیر سنگ کج شده
روی مین هوا ست
همه چیز را نمی شود گفت
باید آنجا بودی
مثلا...
زیرگوشت بگویم بهتر است
جلوتر

Sunday, April 23, 2006

یک روز صبح ، گرگور زامزا از خوابی آشفته بیدار شد و فهمید که در تختخوابش به حشره ای عظیم بدل شده است ...

Thursday, April 13, 2006

ـ تکه تکه های پاره پاره ی تنم
قسمت تمام ناب بودن ات

+ مست داغ داغ بودنم
نيستی! نصيب سايه های بی بهانه ی تنت

ـ من چراغ به دست
بی ترانه در پی اشاره ات

+ من؟ قسم که بی حضور سايه های تو
لنگ يک قدم برای رفتنم

ـ سايه ام ز من سبزتر است؟
سبز اگر هست هم ، من از او عاشق ترم

+ مست می شوم
مست شعر و ترانه و رنگ پيرهنت

ـ مست باش
مست مست بودن ام
ماهنی

Friday, March 31, 2006

به آنانکه آرزوی مرگم را دارند و فکر می کنند با مردن معتقد ، اعتقاد نیز می میرد :

" کشتن ، کمترین جنایت شما در حق من است . شما چیزی را از من ستاندید که توان باز پس گرفتنش را ندارم . حتی اندکی از آن را . شما آرزوهای جوانی ام را سر زدید و آری همبازی روزگار کودکی ام را ، اندیشه شادم را ... اینک به یادش گلدسته ای اینجا می گذارم و برای شما نفرینی را ... آن را در دست دارم تا سمبل نفرین جاودانه ام بر شما باد زیرا شما از گستره جاودانگی ام کاستید ، همچو آوایی که در تاریکی شبی سرد از هم بگسلد و نگذاشتید جز یک نگاه به ابدیت بنگرم چرا که به طرفة العینی از من بر باد رفت ، شما آمدید و شبهای آسوده ام از شما اضطراب و تشویش شد ، آه آن فرزانگی شادمان به کجا گریخته که به من می گفت : روزها باید همه در نگاهم مقدس باشند؟ روزگاری سوگند خوردم که از دلواپسی روی بگردانم اما شما همه چیز را به چرک آگین دملها بدل کردید ، دردا آن سوگند پاک و راستینم به کجا گریخته است ؟ هرگاه پاکسوزترین چیزم را برای جانفشانی پیشکش می کردم دیانتتان به سوزاندن چربناکترین قربانیها می پرداخت تا از چربی اش دود پلشتی برخیزد و آن مقدس ترین را آلوده سازد ... در شگفتم که چگونه این دردها را تاب آورده ام و بر این زخمها بردبار بوده ام و روانم چگونه دیگر بار از چنین گورهایی برخاسته است ؟ آری در من چیزی است که تیر در او کارگر نیست و کسی نمی تواند به گورش بسپارد زیرا از بیم آن تخته سنگها از جای می روند و در هم می شکنند و آن خواست من است . اراده ، سالها را خاموش پشت سر می نهد و دگرگونی نمی پذیرد . ای اراده من تو هنوز ویرانگر همه گورهایی ، درود بر تو باد که تا گورها هستند رستاخیزی هم هست ... "

چنین گفتند زردتشت و پیام

Monday, March 20, 2006

آنچه لحظات اولیه زندگی به ما نمی توانند ارزانی دارند چگونه می توان از لحظات بی ثمر مابقی حیات انتظار داشت ؟ ( نقل نیچه از دیوید هیوم )

Sunday, February 19, 2006

یک پرس کوبید
لای نان اسکناس و
طعم سماق نداشت
انگشت شست و یک :
بچه ها را فلفل نزنید
لگد کوب بهشت
زیر پای مادران است
خودمانیم
قرمز و داغ
آنقدر که تب داردم
آنقدر که بگویی
آسوده بخواب
ایوب بنا مرد
هیز شد
خواب عمیقی لای مقبره
صد و ده متر پاشید هوا
بشکه ی گدایی پارس
یک دلار انداخت
محض رضای حسن بنگی
کفاره و
جهنم
زیر پای مادرانش
خواب آلود
میخ فریاد
نوک انگشت شست
عبدلبشر اعدام شده
روی زمین
گندم می خورد و سیب
[ پلپل بپاشید
حقوق بشر را داد
ماهی هزار تومن شب عید
خونش به قند آمد
خدا را چه دیدی
یک وقت دیدی ندیدی
تمام این صفحه خط خطی
از اول هم که نوشت
باز همین باش


Tuesday, January 24, 2006


مرگ برای ما هیچ است زیرا زمانی که هستیم مرگ با ما نیست ، و آنگاه که مرگ می آید ، ما نیستیم . .... " اپیکور "

Saturday, January 07, 2006

پس خیانت کرد
از دم عیسی می رود و
همسایه ها واجبند حتی
پیش از این آغاز شد
به قبل از قبل قبله ارجاع داد
ابتدای پایان و
مسهل پدربزرگ با جعبه آبی
و روی ات پیشانی نوشت
دکتر اصغر رولی زاد
مهر پای نسخه انجیل
ارمیا بخواند حتما
نقطه سر ته
صلیب جوید
کرم دارد دندان مور یا نه
مسواک نیاورد مسیح
فردا قبل از میلاد
یک صلیب دیگر
شهید بر تو
وفادار به میخ
گفت یا یادش نیست
خیانت از زیر از آن بالا
ریخت روی بلوز