Wednesday, September 20, 2006

میشل دومونتین وحشت از مرگ را با وحشت از آزادی برابر می داند و معتقد است که کسی را که از مرگ نمی هراسد هرگز نمی توان به بندگی کشید او معتقد است که هیچکس پیش از موقع خویش نمی میرد و زمانی را که ما بعد از مرگ خود برای ادامه زندگی از دست می دهیم همان اندازه به ما تعلق ندارد که زمانی که پیش از تولد ما گذشته است ، سپس برای کاستن از وحشت مرگ می گوید :

" اگر به اندازه ی یک روز زندگی کرده اید ، همه چیز را دیده اید ... یک روز با همه ی روزها برابر است ، نه نور دیگری هست و نه ظلمت دیگری ... این خورشید ، این ماه ، این ستارگان و این صور فلکی همان ها هستند که اجدادتان از آن لذت برده اند و نوادگانتان از آنها بهره خواهند برد ... هر قدر هم که بر طول زندگی تان اضافه شود باز از مدت زمانی که در آن مرده خواهید بود کاسته نمی شود ،این همه پوچ و بیهوده است چرا که آنقدر در حالتی که این همه از آن ترس دارید – حالت مرگ – به سر خواهید برد که گویی در شیرخوارگی مرده اید ... چرا این همه از آخرین روز حیاتتان می ترسید ؟ این روز بیشتر از روزهای دیگرشما را به مرگ نزدیک نمی کند ، تمامی روزها به سوی مرگ در حرکتند ، ولی روز آخر به آن می رسد ... "

و نترسیم از مرگ
مرگ پایان کبوتر نیست ...
مرگ وارونه ی یک زنجره نیست
مرگ در ذهن اقاقی جاریست
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید
مرگ با خوشه ی انگور می آید به دهان
مرگ در حنجره ی سرخ گلو می خواند
مرگ مسول قشنگی پر شاپرک است
مرگ گاهی ریحان می چیند
مرگ گاهی ودکا می نوشد
گاه در سایه نشسته به ما می نگرد
و همه می دانیم
ریه های لذت پر اکسیژن مرگ است

Sunday, September 17, 2006

به فقرا احسان کنید
پیامش را به ثروتمندان بخشید
حیران روی ساقی ام که به جان کشتمش و کشتمش و
این گل تقدیم شما
هامونهای گوگل که خسرو شکیبایی اند
و من ابتدای بازی بسته ای ذخیره است
حتی زل زد که به من خیره نیستی
و روی دستت باشد
خرم را به خودم زدم از دم
یا از کوچه ی علی اینا بندازم که ندیدمت
اون هفته همین جا چپ کردی
و یک خط گچی دور تنه ی ولو شده ات کشید افسر آگاهی یا نه
حالا خیالت راحت نیستی
ولی به خطوط روی بدنه پراید
دور این میدان به جای اول نمی رسید
سیصد و شصت درجه حول محور مرکزی می چرخی
و روی همان جا پاهایی که رفتی برمی گردی
در هر سه حالت خراب می شود
پرواز شماره ی چپچال و فست
از ونکوور به فرانکفورت
فوقوط می آمدی و
کمر و بندهایت را به تخت می بندد
هشت پا
به جز یک پا