Friday, September 29, 2006

حیوانی که نور شمع را ببیند و خود را به آن نزند هرچند که به او آسیب آن سوختگی می رسد او پروانه نباشد و اگر پروانه خود را به نور شمع می زند و پروانه نسوزد آن نیز شمع نباشد ... پس آدمی که از حق بترسد و جستجوی آن ننماید او آدمی نباشد و اگر تواند حقی را درک کردن آن هم حق نباشد ... و آدمی آن است که بی آرام و بی قرار است از برای یافتن حقیقت و حق آن است که آدمی را بسوزد و نیست گرداند و مدرک هیچ عقلی نگردد ... " حضرت مولانا – فیه ما فیه "


از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود ...

Tuesday, September 26, 2006

تو به خاطر شب می گریستی ، اکنون شب فرا رسیده است ، پس در تاریکی گریه کن ... " پایان بازی – ساموئل بکت "

Sunday, September 24, 2006

چند ساعت دیگر پیاده در امتداد تجن و وسط پیاده رو های شلوغ و چند ساعت بعد از نیمه شب در ساکت و خلوت همان پیاده رو ها راه بروم ؟ چند پاکت دیگر سیگار ؟ چه مقدار دیگر باید هیزم جمع کنم و چند ساعت دیگر خیره شوم به شعله ها و تنه ی ساقه هایی که خاکستر می شوند و وسط جنگلی از تنه های قد برافراشته میان اجاق سنگی فرو می ریزند ؟ همیشه می دانستم که نباید با پرسشهای بنیادی درآویخت اما آیا دانستن در گذشته نیز من را از پای گذاشتن در مهلکه های دیگر بازداشته بود؟ حالا من چه کنم ؟ با پرسشهایی که پاسخ آنها در سر حد مرزهایی قرار دارد که پای گذاشتن به آنجاها را بازگشتی نیست ! پاسخی را که آن را در محدوده ای از امکان هستی می یابی که دیگر پرسشهای مربوط به آن پاسخ نه تنها دیگر بنیادی نیستند که حتی دیگر لزومی نیز ندارند ! اما مثل خوره به جانم افتاده : هر کس مجبور است به صورت بالفعل مرگ خودش را به عهده بگیرد یعنی خودش در مرگ خودش بمیرد ، مرگ تا آنجا که مرگ است اساسا برابر است با : " مرگ خود من " ... و به این ترتیب مشخص می شود که مرگ هر کس از ابتدای هستی او از آن او بوده و بخشی از بودش و هستی اوست ، مرگ و نیستی امری است مطلقا متعلق به هستی انسان و مرگ تنها هنگامی که فرا می رسد در رسیدنش بی خود می شود و می میرد ... ما بعد از مرگ فقط دیگر " زنده " نیستیم ، اما به راستی پیش فرضی که می گوید تنها امکان " هست " بودن " زنده " بودن است از کجا آمده و تا چه حد معتبر است ؟ اینکه پایان جزء زنده ی ما برابر است با نابودی و نیستی ؟ آیا " هستها " به صورت زیرساختاری همگی دارای شکل یکسانی از " هستی " هستند ؟ آیا تنها از راه " زنده " بودن امکان " هستی " وجود دارد ؟ آیا نیستی به سادگی تنها شکلی دیگر از هستی نیست ؟ آیا هایدگر به حق است آنجا که " هستی " را از " هستها " جدا می کند ؟ حالا من چه کار کنم ؟ ... خدایان سیزیف را محکوم کرده بودند که بدون توقف ، تخته سنگی را تا قله ی کوه بغلتاند و سپس تخته سنگ از آنجا با سنگینی خود دوباره فرو می افتاد ...