ای مردان مسکنت و فرومایگی جانهایتان سزاوار نفرین است ! زیرا آنچه را که شما به دوستانتان می بخشید من می توانم بی آنکه بر بی نوایی ام افزوده شود به دشمنانم بدهم !! ( حضرت نیچه)
Wednesday, December 29, 2004
Sunday, December 26, 2004
Thursday, December 23, 2004
Monday, December 20, 2004
سگی رو سه روز که ماشین زده و زخمی و گرسنه و تشنه زیر بارون و سوز سرما کنار خیابان افتاده !! یه نفر جلو می ره که کاری براش بکنه چند نفر از اهالی جلو می آن : خدا خیرت بدهد صواب !!!! می کنی !! مرد در حالی که از درون عصبانی است می گوید : لازم نکرده به من صواب !!! بدهد این سگ و گربه هایی رو که خلقت فرموده جمع و جور بکنه که اینجور محتاج خلق بی رحمش نباشن !!! بعد هم نگاهی به سگ می کنه که با وجود درد شدید سطل آبی رو که سه روز خلق الله ازش دریغ کرده بودند چطور تا ته خالی کرده !!!!! یکی از اونور در حالیکه عضلات صورتش رو به نشانه چندش منقبض کرده میگه : دادش این نجسه ها !!! رفتی خونه طهارت کن !! مرد دلش می خواد تهوع کنه !! اما نه از بوی عفونت تن سگ !! که از بوی گند این طهارت نجس !!!ماشینش و می آره و درش و باز می کنه و سگ و بغل میکنه و می خوابونتش تو ماشین دلش می خواد به اون مرد که حالا حاج و واج مونده بگه : برم خونه حتما طهارت می کنم اما نه به خاطر این سگ بلکه به خاطر روبه رو شدنم با شما !!! اما جلوی خودش و می گیره !! می دونه اینا همه کاره هستن می دونه اگه الان گرفتار بشه دیگه کسی نیست که یه کم به این سگ برسه تا سرپا بشه !!! !!
Tuesday, December 14, 2004
نقدی بر شعر پاشا با اجازه خود او :
حرا بودی ؟
پیامبر برگشتی ؟
خوب شد برگشتی !!
سه اپیزود ! در یک ساختار ، یک ساختار ادبی کوتاه که در ساختار مفهومی خود در عین ساختار یک ناساختار یک نقض کننده خود و یک نا خود است ! در این متن دو بار با " برگشتی " روبه رو می شویم :
1 – پیامبر برگشتی ؟
از کجا ؟ از حرا !!!!
2- خوب شد برگشتی !!
از کجا ؟؟
از ... ؟؟؟؟
از حرا ؟ شاید !
اما شاید از پیامبریت !!! از حکم الهی !! آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعه فال به نام من دیوانه زدند !! . "خوب شد" و" برگشتی" دوم می تواند ناشی از وحشت گوینده باشد از تجسم حجم عظیم مسئولیت ! پس وقتی با برگشت او و ارطداد او مواجه می شود نفس راحتی می کشد !! این متن از معدود متنهایی است که درعین کوتاهی عناصر لازم را برای ساختار شکنی خود به همراه خود و تعبیه شده در خود داراست .متن ابتدا ذهن خواننده خود را با کلمات شکوهمند و مقدسی چون حرا و پیامبر تزئین می کند و سپس با شهوتی ناشی از یک جنون سادیستیک و یا حتی مازوخیستیک آن را به ویرانه ای تبدیل می کند و از اینکه خواننده خود را که در دو خط اول، مسیر را مطابق کلیشه های ذهنی او پیش برده وبا گذاشتن نشانه های کلیشه ای مقدس و دخواه او ، او را فریفته ( در دو خط اول دام دانه گذاری می شود ! ) و سپس در جمله سوم مشت خود را وسط بینی صورت آرام و کنجکاو او کوبیده است به انزال می رسد و ارضاء می شود ! و به او در لفافه می گوید :
حرا بودی ؟
پیامبر برگشتی ؟
خوب شد برگشتی !!
سه اپیزود ! در یک ساختار ، یک ساختار ادبی کوتاه که در ساختار مفهومی خود در عین ساختار یک ناساختار یک نقض کننده خود و یک نا خود است ! در این متن دو بار با " برگشتی " روبه رو می شویم :
1 – پیامبر برگشتی ؟
از کجا ؟ از حرا !!!!
2- خوب شد برگشتی !!
از کجا ؟؟
از ... ؟؟؟؟
از حرا ؟ شاید !
اما شاید از پیامبریت !!! از حکم الهی !! آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعه فال به نام من دیوانه زدند !! . "خوب شد" و" برگشتی" دوم می تواند ناشی از وحشت گوینده باشد از تجسم حجم عظیم مسئولیت ! پس وقتی با برگشت او و ارطداد او مواجه می شود نفس راحتی می کشد !! این متن از معدود متنهایی است که درعین کوتاهی عناصر لازم را برای ساختار شکنی خود به همراه خود و تعبیه شده در خود داراست .متن ابتدا ذهن خواننده خود را با کلمات شکوهمند و مقدسی چون حرا و پیامبر تزئین می کند و سپس با شهوتی ناشی از یک جنون سادیستیک و یا حتی مازوخیستیک آن را به ویرانه ای تبدیل می کند و از اینکه خواننده خود را که در دو خط اول، مسیر را مطابق کلیشه های ذهنی او پیش برده وبا گذاشتن نشانه های کلیشه ای مقدس و دخواه او ، او را فریفته ( در دو خط اول دام دانه گذاری می شود ! ) و سپس در جمله سوم مشت خود را وسط بینی صورت آرام و کنجکاو او کوبیده است به انزال می رسد و ارضاء می شود ! و به او در لفافه می گوید :
ای احمق !! مگر، اگر محمد (ص) پیامبریت را آنگاه که جبرئیل بر او نازل شد نمی پذیرفت حداکثر بر او چه می رفت ؟؟؟ آیا خیال کردی خداوند بر اوکه انسانی به اشراق رسیده بود عذاب و آتش نازل می کرد ؟؟ و اگر او را به این جرم عذاب می داد این عذاب بیش از عذابی بود که بندگان و مومنین جاهل و نادان او بر او طی سالهای حیات وارد کردند و اینک نیز صدها سال است که به این شکنجه او ادامه می دهند ؟ محمد (ص) می توانست به امید کرم و رحمت الهی نه !! بگوید اما وقتی که بلی گفت به درک و فهم و رحم بندگان خدا امیدی داشت ؟؟ پس می توانیم این متن را به صورت فرضی به این شکل دیالوگ کنیم :
حرا بودی ؟
بله
پیامبر برگشتی ؟
نه !!
و ما آغوش باز می کردیم و سرش را روی سینه می گرفتیم در حالیکه بر پشتش می زدیم و اشکهایش را پاک می کردیم به او می گفتیم : خوب شد برگشتی !!! .
Friday, November 26, 2004
پاشا يه کامنت واسهء من گذاشته که نه تنها در حد و اندازهء کامنت نيست ٬ بلکه حتي فراتر از يه بلاگ هم هست! جا داره که آدم يه دامين ثبت کنه واسهء نوشتن اين سه جملهء کوتاه ! با اجازه ٬ اونا رو اينجا مي نويسم و ازش بخاطر اين هديه ممنونم :
حرا بودي ؟
پيامبر برگشتي ؟
خوب شد برگشتي !!!!
Sunday, November 21, 2004
Thursday, November 18, 2004
انسان سنگدلترین جانور هستی است و سرخوشی خویش را در عزاداریها و گاوبازی و به صلیب کشیدن می یابد و بر زمین خویش لذت بهشتی نبرد مگر آنگاه که دوزخ را در آسمان ساخت. پس هر گاه شنیدید که بانگ بر می آورد که من گناهکار و صلیب بر دوش و توبه کارم ، به نالهء او گوش فرادهید تا نعرهء شهوت بارگی را در آن بشنوید. ( حضرت نيچه )
Saturday, August 28, 2004
می دانید چرا هرگز قادر به شناسایی خود نخواهید بود ؟
انسان به محض آنكه مي خواهد خود را بشناسد بلافاصله « خود » او از « فاعل شناسا » به « موضوع شناسائي » بدل مي شود لاکان معتقد است ما تنها قادريم به صورتي مجانب وار ( مجانب در هندسه خطي است كه با محيط دايره مماس مي شود اما به آن نمي چسبد ، حداقل فاصله ممكن بدون تماس ) توقعاتمان را در مورد خود تقليل دهيم ژان پل سارتر اعتقاد دارد كه ما براي اينكه خود را بشناسيم بايد قبل از برخورد دقيق با خود واقعي ، يك سري خصايص را آماده كنيم و در هنگام مواجه با خود آنها را به خود نسبت دهيم بنابراين اين خصائص هرگز منطبق با خود واقعي ما نيست . ضرب المثل قديمي ايراني كه اشاره مي كند كه چاقو نمي تواند دسته خود را ببرد به نوعي بيانگر اين واقعيت است چرا كه يك چاقو به عنوان که يا كننده و فاعل به محض اينكه كه بخواهد خود را ببرد بايد بلافاصله به يك مفعول و يا بدل شود پس زور نزنید شما نمی تونید خودتونو بشناسید
انسان به محض آنكه مي خواهد خود را بشناسد بلافاصله « خود » او از « فاعل شناسا » به « موضوع شناسائي » بدل مي شود لاکان معتقد است ما تنها قادريم به صورتي مجانب وار ( مجانب در هندسه خطي است كه با محيط دايره مماس مي شود اما به آن نمي چسبد ، حداقل فاصله ممكن بدون تماس ) توقعاتمان را در مورد خود تقليل دهيم ژان پل سارتر اعتقاد دارد كه ما براي اينكه خود را بشناسيم بايد قبل از برخورد دقيق با خود واقعي ، يك سري خصايص را آماده كنيم و در هنگام مواجه با خود آنها را به خود نسبت دهيم بنابراين اين خصائص هرگز منطبق با خود واقعي ما نيست . ضرب المثل قديمي ايراني كه اشاره مي كند كه چاقو نمي تواند دسته خود را ببرد به نوعي بيانگر اين واقعيت است چرا كه يك چاقو به عنوان که يا كننده و فاعل به محض اينكه كه بخواهد خود را ببرد بايد بلافاصله به يك مفعول و يا بدل شود پس زور نزنید شما نمی تونید خودتونو بشناسید
Thursday, June 17, 2004
Monday, April 19, 2004
يه جوكه دست اول اول !! يه روز يه تركه با زنش دعواش مي شه ميره چكش و بر مي داره مي آره ميزنه تو مغز زنش كله زنه متلاشي مي شه مغزش مي پاشه بيرون زنه مي افته روي ميزه شيشه اي شيشه ها شيكمشو جر ميدن دل و روده زنه هم ميريزه روي زمين مثانه زنه هم كه پاره شده بوده و ادرار و مدفوع روده با هم قاطي شده بوده تركه غش مي كنه با صورت مي افته رو اين بساط وقتي به خودش مي آد و ميبينه توي چه وضعيه يه استفراغ طولاني و پر آب و برنج نجوييده هم ميريزه لاي سيراب شيردون زنه و بعد به پشت تكيه ميده و يه آروغه اساسي مي زنه !!
Sunday, April 11, 2004
Tuesday, April 06, 2004
ازدواج گل پلاستيكي است و عشق گل سرخ واقعي اما گل سرخ واقعي در صبحدم زيباست و در شامگاه از بين رفته . هيچكس نمي تواند بگويد چه وقت نابود مي شود چه وقت گلبرگهايش شروع مي كنند به فرو افتادن . يك باد شديد و ديگر اثري از آن نيست يك آفتاب شديد و ديگر اثري از آن نيست اما گل پلاستيكي آنجا خواهد بود . باران بيايد آفتاب بيايد هرچه بيايد گل پلاستيكي آنجا خواهد بود . " اوشو"
Tuesday, March 30, 2004
براي كسي نمي گويم
زميني كه عاشقم است
يا مرده
يا به دنيا نيامده است هنوز
همينكه فيل از دماغ اين خط افتاد
براي "تاگور" كه نه
همين امشب شعر مي شاشم و
زانوي بغل را غم
هوا هوا هوايي مي شوم
هوايي مي روم " هاوايي" مي خرم
خرما ... خرما
==> سعي مي كنم سعي نكنم <==
خاله ! ...
دلم مي شكند از پنجره اي كه باز
دست مي كشد به سر اين يتيم ها
آخ ... استخوان ...
آخ ... خار ...
همه اش سوت
هي تناقض مي بافد از خودم خيالات
كجاي اين حرف ندارد
يك سوزن به جوالدوزم قرض مي دهم
نه از بار كسي مي روم بالا
نه الكترون الكترون معنا مي زنم بيرون
آقا بي از هر دفتري آويزان شود دست
شعبده ... باز
برگشتيم همينجا كه نقطه حرف خوبي نيست ! ...
تو چرا ؟!
كه خورشيد به هواي من آفتاب مي كند ؟!!
- دستتو بكش ...
رويا , حواست باشد
زنگي كه مي توانست بي مقدمه دلم را پاره كند
همين كنارگوشي ها آفتابه گرفته خودش را
زاغ هر چه چوب را مي زند
پنبه هايي كه رشته من مهندسي بلد نيست
نلاس ... وا ... گاس
نه ماهي كلاي مانده به جاده نا معلوم
همينقدر كه ونوس كهكشانهاي مادر مرده منم
آه پدر !! ...
ارجاعات اين متن زيادي خودش را مي تركد
تضمين مي دهم دختر خوبي باشم
و تا نهار آخر اين مداد را ندهم
شكمم نزند بيرون
حالا باطل با شماست كه من با شمام
در گوشم را قفل نگو
همنشين هر كلمه , كتاب و
مرد صالحي كه جانشين خودم مي شوم
عرضه خوابيدن نداشت ؟!
تازه از كجا معلوم
خشتك اين كتاب
خيس
نباشد ! ...
( يك كار پست مدرن ايراني از آقاي جواد اكبري )
Tuesday, March 23, 2004
Sunday, March 21, 2004
شايد من روانشناس جاويد زنان هستم . آنان همه به من عشق مي ورزند , خوشبختانه من آمادگي تكه تكه شدن ندارم , زن كامل هرگاه عشق مي ورزد تكه تكه مي كند ... من اين حوريان دوست داشتني را مي شناسم ... آه , چه جانور كوچك شكاري خطرناك و خزنده ي زيرزميني است ! زن كوچكي كه در پي انتقام است بر سرنوشت هم مي تازد – زن به شكلي ناگفتني بدخوتر از مرد است همچنين باهوش تر , خوبي در زن ديگر شكلي از فساد است . آيا گوشهايي براي تعريف من از عشق وجود دارد ؟ تنها تعريفي كه شايسته ي فيلسوف است . عشق – در روشهايش جنگ و در بنيادش نفرت مرگبار دوجنس . آيا پاسخ من به سوال چگونه يك زن را مي توان درمان كرد ( رستگاري بخشيد ) شنيده شده است ؟ يك كودك برايش بسازيد . زن به كودك نياز دارد , مرد همواره فقط يك وسيله است : چنين گفت زردشت .- ( نيچه )
Saturday, March 20, 2004
اصل اول پست مدرنيزم ميگه : همه چيز بازيه و بر همين مبنا به بازي در همه عرصه ها مي پردازه مثلا در ادبيات متن به بازي كلمات تشبيه ميكنه و اين بينش به همه عرصه هاي هنر و زندگي سرايت ميده شايد براتون جالب باشه كه اين اصل مورد تاييد خداوند در قران مجيده اونجا كه در آيه 33 سوره الانعام ميگه :
" و ما الحيوه الدنيا الا لعب و لهوو اللدار الاخره خير للذين يتقون افلا تعقلون ؟ " چيست حيات دنيا به جز بازي و هزل ؟ و هر آينه سراي آخرت بهتر است براي پرهيزكنندگان! آيا نمي خواهيد فكر كنيد ؟؟؟؟؟؟
" و ما الحيوه الدنيا الا لعب و لهوو اللدار الاخره خير للذين يتقون افلا تعقلون ؟ " چيست حيات دنيا به جز بازي و هزل ؟ و هر آينه سراي آخرت بهتر است براي پرهيزكنندگان! آيا نمي خواهيد فكر كنيد ؟؟؟؟؟؟
Thursday, March 18, 2004
Wednesday, March 17, 2004
Sunday, March 14, 2004
Saturday, March 13, 2004
Friday, March 12, 2004
Sunday, March 07, 2004
Subscribe to:
Posts (Atom)