Saturday, May 18, 2002


اصلا كسي بلد نيست
يا نمي خواهد تره خرد كند حتي براي من
و چقدر بر نمي خورم با جمع
چند متر بيشتر هم كه باشد باغچه
بيل مي دهم دست اين زمين
سرم را شخم نمي زني؟
بعد
بيايي با اسب سفيدت و
همينطور اسطوره بپاشي
از كتاب بزند بيرون
آنوقت به به / چه چه
غول شاخش را دفن هم نكند
رستم بزند بيرون و
لا به لاي دقيقا چند قرن ويراژ بدهد
لايي بكشد براي تهمينه
اين جاده انتهايش مي رسد به سفر
سر بالا C
گاز / گاز / گاز ...
خودكار, زهوار در مي كند
مي افتد روي كاغذ باطله ها
كه شناسنامه پدربزرگ با مهر "باطل شد" كلنجارش نمي دانم كجا مي رفت
از قرار - داد مي زنم
كه اينجا مثلا اينجا نباشد
مثلا خودش فرض كن كه اصلا چقدر معني ندارد
اين تابلوهاي بزن كنار
بايست
پياده شو
هرچند اين راه به اول صفر ميرسد
دست بالا C
درد ما چيست ؟ چرا هر قدر جون مي كنيم چيزي نمي شيم ؟ مديران رده بالا معتقدند كه ما به اندازه كافي
براي صنعتي شدن كوشش نكرده ايم و راه كار نجات ملت ما از اين عقب افتادگي ذهني ( فرهنگي ) و
جسمي ( مادي ) همانا صنعتي شدن است و بس " مگر نه اين است كه غربيها بعد از صنعتي شدن ...ون
زمين و زمان پاره كردن؟" اونا مي گن!!! . ولي نكته در اين است كه بر خلاف عقيده اين آقايون مدرنيته
شدن مقدم بر صنعتي شدن است (هر چند كه صنعتي شدن به مدرنيته شدن كمك مي كند) .
ديويد اپتر در كتاب "سياست نو سازي" براي ورود يك جامعه به مدرنيته سه شرط Daivid Apter
اساسي قائل است:
1. نظام اجتماعي بايد بدون وقفه و به صورت مداوم نوآوري داشته باشد ( كه اين امر شامل پذيرش كامل
تغييرات توسط اعتقادات اكثريت جامعه است)
2. داراي ساختار اجتماعي قابل انعطاف باشد.
3. شبكه اجتماعي منسجمي مهارتها و دانشهاي لازم براي زندگي در يك دنياي پيشرفته را تأمين مي كند.
او در پايان اعلام مي كند كه :" احتمال رسيدن به نوسازي بدون صنعتي شدن وجود دارد اما صنعتي شدن
بدون مدرنيته امكان پذير نيست."
حال سوال اساسي اين است : ما در كجاييم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ به كدام از شرايط فوق رسيده ايم را ولش به كدام
نزديك شده ايم را بي خيال به سمت كدومش داريم حركت مي كنيم ؟؟؟؟؟؟؟ اصلا اين راهي كه مي رويم
به كدوم تركستانه؟ من كه فكر مي كنم داريم استونيته مي شيم ! (بازگشت به عصر سنگ!!) تا بعد....

Friday, May 17, 2002


اين كوچه اي كه درويش مسلك تر از ماديان پدر بزرگ
مي خواهد كه راه خودش را رفتن
زير پاهايم ايستاد و
رفت توي فكر
چقدر مي خواست دلم شور نزند
براي درياي پشت سر
آهاي دختر توي اين نوشته ها
كه مغزم را مد كرده اي براي براي راه رفتنت
سري كه درد نمي كند ..!
ديگر فراموشش كن
لحظه اي كه مي خواهد بروم
پيدا نمي شود توي اين بازي
كم كم دارد خوشش مي آيم
دستش را بگير و
عمو زنجير انداختي ..!
نكند پارو شكسته بود و
گچ
مثل صورت من ترسيد

اين آدم بدون قاعده عادت كرده است كه ...
كه ...
نمي توانست هم بهار باشد و هم ...
راستي شكوفه نزدي
اين همه سوژه ول توي دستم
جفتك ميزند
آنوقت ...
اصلا بياييد برويم ...



Wednesday, May 15, 2002


چقدر امشب خوابش مي آيد
با آدمي كه توي من
روي جنازه سگي بساطش را پهن كرده
تا شكستن اين قفلها
ديوار روبرو را جر بدهد
قوري :
قند :
استكان :

مي تواني بما ني يا بروي C پشت هزار و چند ميليون سال ديگر يا بعد C
كه اينجا را بفروشي براي خودت روي آن ستاره اي
كه روشنتر از مرگ است
زمين بخري
دوباره برگردي
يا بر نگردي ]
آنجا را بفروشي روي اين زميني كه دلش آب شده
زمين بخري
يا نخري ]
يا تمام اين گريه ها را جمع كني ببري توي موزه
از فرق " ژكوند " تا نوك انگشتانش بخندي
يا نخندي ]
سوار خودم بشوي با اين مداد
بروي آسيابهاي اين دفتر را خراب
بكني
يا نكني ]
به هر حال قهرمان اين قصه آنقدر زمان
نمي خواهد
[ يا مي خواهد..
براي رسيدن به معلوم نيست كجا

پنجره :
قند : درخت :
از آخر اين اولين لحظه اي كه ديدمت
لبهات تمام ثانيه را شكسته اند
شايد از همينجا شروع شد كه گفتم
چقدر براي تنهايي وقت
زياد است
توي اين غار غارك كه دائم پوستمان مي كند
يك . در جيب من
و يك . در جيب تو
اين صليب را كه بگذارم وسط
اين ريل را كه بگذاري اين طرف
خلاف كدام قانون مي شود يك
خون :
قند :
قطار :
.
.
.
كمي بعد آمدي
سفره چيدي براي جن هاي دم بخت
ته شب كه آويزان شدم
در اين كلبه كه مادر به قهوه اي مي زند
قرار نيست بترسي
نبيند چقدر سير نگاهت مي كنم
باشد پرنده هم كه باشي
هوا مي شوم
فوقش نفهمي چقدر پهن
لابد جا نمي شوم توي دستت
كه اين ستاره ستاره گفتن
براي ما بال نمي شود
ورق نمي شود
يك دست هم كه داشته باشي
رو مي كند اين دفتر
و شايد هم بي بي بغلم كند بي هوا
- اٍ در را ببند
عجب آدمي خيالش نيست
نصف شب دنبال رنگين كماني
اينكه فعلا فدايت شوم
پست مي شود به حالا بماند
007 بازي در نياور
" پرتره"بي دست كه مچ ندارد
خانم
خيالم بافته است الان
سالها بعد كه نيامدم چي ...


Monday, May 13, 2002


ورود افراد ممنوعه اكيدا آزاد
ول كن هرچه طناب و مناب و خلاصه را
كجاي اين شهر قرمز نيست
به قيافه ها كه خوب نگاه مي كنم :
"مرغ پركنده موجود است"
قر و قميش اين كوچه ديگر
مرا نمي گيرد
فقط نزديك كه مي شوي دهان آدم آب مي رود
دست خودم كه نيست
معلوم نيست از كجا چسبيده به من
عادت كرده بين خودمان هم فرق بگذارد
بعد برش دارم بگذارم لاي تو
اينكه جرز داشت باشي يا نه اصلا مهم نيست
لطفا خودت را نصب نكن سر راهم
كه حالا اين لشكر كشي يعني ميهماني
يعني خراب مي شوي سر من كه چي
هميشه كه نمي شود غار غار كرد
به خاطر همين دختره
نگاهش كن . نه والا خوب نگاه كن
همين طور مفت دور خودت نرده مي كشي
پرده مي كشي
الان كه خيلي مثلا زرنگم
زبانم بلبل پراني را مي داند
دعوا كه شد
آخر پاييز و شاهنامه را به هم كوك مي زنيم
خوبٍ..!

الكي قيافه ماهي به خود گرفته ام
الان از لاي شيشه هم به تو مي رسم
لحظه هاي خط خورده آب مي شود

كسي ايستاده روي سرم
با تمام وزنش
داري لهم مي كني
هوو!!
كه يكهو آفتاب هم بتابد
تن لباسهايي
قد مهماني امشب
دلم از تمامي ستاره ها گرفته است
كه يكي شريك نمي شود با من
در اينًَُُ چشمك / چشمك ...
امروز- فردا مي كند
بابا بالاي سرم دست نكاريد
تمام درختان اين فصل را كنده ام
مي برم جايي كه شايد حواسم سيب ميخورد
مثل شكسته بود نسلٍ
مثل گاز نزن به اين واژه
قطار مي شود براي اينهوا مسافر
مقصد را با خودش مي برد
به كجا نمي شود برگرد
آه - آي ي
به پاهايم ميخ مي زنم
به نقابم ادكلن
زياد است احتمالم درويش بشود
اين تنگ كه جاي زمين يكي را دارد.
شروع هر كاري سخته خصوصا اين كار چرا مي نويسي و براي كه؟ دنبال چه هستي؟ دنبال گودو؟؟؟ اما در هر حال نوشتن آنهم در چنين جايي تجربه جالبي بايد باشه!!! لازمه كه از مشكي هم بخاطر كمكش تشكر كنم حالا تا بعد....