Friday, June 07, 2002

ماجراي زني را در نظر بگيريد كه مردي برايش نامه عاشقانه مي فرستد . زن از او مي پرسد كه از چه چيز من خوشت آمده ؟ مرد چه جوابي مي تواند بدهد ؟ " چشمهايت عزيزم !! " و بعد از مدتي چشم خون چكاني پيچيده در يك كاغذ با پست به دستش مي رسد . مرد خرد مي شود , نابود مي شود . زن با تحت لفظي گرفتن استعاره نظم نمادين را مضمحل مي كند نشانه به شي بدل مي شود . سوژه در دام ميل خود مي افتد . و اين يعني پايان دوران قدرت استعاره ها در ادبيات !!! سوژه امروزه در حال از بين رفتن است و آنچه كه باقي مي ماند ابژه و سرنوشت آن است !!!
اين صدتا يه غازا باشه تا بعد ...

Thursday, June 06, 2002

برتر . مرد يا زن ؟؟
خوب بيايد منطقي فكر كنيم ... در عرصه اجتماعي مرد برتر از زن بوده البته در گذشته به دليل زور بازو و نياز اجتماع به زور براي حفاظت از خود و موارد ديگر مانند خروج زن از عرصه اجتماع در دوران بارداري و ... اينها شايد تا پيش از اين برتري هايي به مرد در اجتماع مي داد ( كه البته با سواستفاده از آن روز به روز زن را بيشتر تضعيف كرد و ... ) ولي در همان زمان هم زن به عنوان انساني با قابليت آفرينش و زايش نزديكترين موجود به خدا از نظر توانايي بوده است مولانا مي فرمايد :
زن بگويي كز دنده آدم بزاد؟؟ مرد نديدي كه از مريم بزاد؟؟
بودريار يكي از بزرگترين متفكران پيشروي دنياي امروز كه هم رديف فوكوياما ارزيابي مي شود در مورد زن مي گويد :
براي من , زنانگي غير قطبي است برخلاف وضع موجود در مردانگي , زن به شكل مضطربانه اي جنس را محور قرار نداده , زن مي تواند خود را در خود دگر گون كند. براي درك بهتر موضوع كودك را ببينيد , در برخي سطوح كودك مي داند كه يك كودك نيست اما بزرگتر ها اين را نمي دانند . اين يك راز است. اگر فقط همين را بفهميد آن گاه همه چيز در پيش چشمتان فرو خواهد ريخت. زن و كودك اين حس پيشا وقوعي طنز آميز و ابژكتيو را دارند كه مقوله هايي كه آنها در آن جاي گرفته اند وجود ندارد .مرد ... جدا مرد به چه پشتوانه منطقي تا اين حد به برتري خود ايمان دارد ؟؟؟ در خيلي از اونا كه با شتر مشابهه !!!!!! اين عميقا باشه تا بعد ..


چه سلامي
روزي از همين درختها
همين خيابان كه نرفته در موهايت
محو مي شود
كلماتي كه مثل برگ
كف خيابان باد مي خورند


بگذار دست پيشت را ببندم
اين متن دو جنسي كه دستش را به هم مي مالد
احتمال مي دهم كه پشت خط , اتوبوسش منتظر است
و فكر مي كند بچه روشنش
افسانه...!
از همان بخش زير قرارداد افسانه
طلاقش داد
والعصر مرا هم
به نفع چشمهايش شماره كرده است
آخر لوبياي سحر آميز به خوردنش هم نمي ارزد
چون توپ ما
از حماقت اين بارها
پر است
بزند به رگ من تحت الانهار تجري
يك نفر نيست تا دكمه ها بالا نرود
از بخش سانسور شده شهر رد نشود
فعلا...

Tuesday, June 04, 2002


ماجراي بعضي دوستان ويلاگ نويس كه خيلي هارت و پورت مي كنن و فكر مي كنن حق الهيشون كه هرچي مي خوان بگن ماجراي اون يارو قزويني است كه عبيد تعريف ميكنه :
قزويني به شكار شير مي رفت نعره مي زد و گوز ميداد گفتند از چه رو نعره مي زني گفت تا شير بترسد گفتند چرا مي گوزي ؟ گفت من نيز مي ترسم. گر چه دلم نمي خواد توي اين دعواها وارد بشم ولي با اين داستان وظيفه خودمو نسبت به اونهايي كه توي اين مجموعه دوستشون دارم ادا كردم اين باشه تا بعد ...

Sunday, June 02, 2002

ماجراي سوفي كل ... همانطور كه مي دانيد او بي هيچ دليل خاصي به تعقيب غريبه اي در خيابان مي پردازد سوفي سايه آن غريبه مي شود و بنابراين , به يك مفهوم , رد پاهاي آن غريبه را محو كرده , به مثابه سرنوشت او عمل مي كند او با خلق يك خلا از ديگري مي خواهد كه آن را پر كند . او خودش هيچ است. او خود هيچ ميلي به اين همه ندارد . او نمي خواهد هيچ جايي برود , هرچند كه آن غريبه را تا ونيز تعقيب مي كند او نمي خواهد سر از كار مرد در بياورد يا از ماجراهاي زندگيش خبر دار شود در واقع او دليليست بر اينكه مرد هرچند خود فكر مي كند به جايي مي رود در واقع به جايي نمي رود در جايي كه او فرضا آنجاست در واقع كسي نيست !!!
خوب حالا عرفان شناسا مرد و مردونه بيان وسط اين خلاصه اي از يك اثري كه يك غربي نوشته ( با اون ديدگاهاي مادي خاص غرب ) منبع اين اثر هم الان مي دم خدمتتون ولي اگه يه ذره انصاف داشته باشيد تاييد مي كنيد كه غرب توي ماديات كه پيشرفت كرد هيچي عصاره تمدن و انديشه و عرفان شرقم رو كشيد و حالا رفته به جايي كه شرق واسه دركش زيرش زاييده دمتون گم بياين به خودمون بيايم و بجنبيم !!!! اين باشه حالا تا بعد ...

sophi call, suite venitienne ( paris : editions de l etoile , 1983)