اين يك نمونه از اشعاري است كه توي اين آب و خاك بهش مجوز چاپ نداده اند خودتان قضاوت كنيد :
خب ... نقطه
بعد از اين چه اتفاقي مي افتد
اين بيا- نيا پدرم را درآورده
به هر حال شب كه آمد
بهتر است چراغي چيزي
فكر ما هم باشد
اگر بگويم فعلا گور پدر هر خطي نوشته مي شوم ..!
الان كه نه
شايد نصف شب دستگيرمان شود
لاس نزن
آنقدر تب كرده مرا ديگر جاي تو نيست
از همين" الف" شروع كنيم
تا به "ي"برسي
يواش ..!
كاري نكردم هنوز
پس بفرما بالا
از مغزم شروع كن
تا به "الف "برسي كه من مرده ام
اينجا فقط فاعل را نمي كشيم عزيزم
آدم سواري هم مي كنيم
خط كشي كه نيست
بگذار عينكت را بر دارم
بعد ميبيني مخلصيم _ چاكريم
با اينكه از هميشه گرسنه تر
مي رقصي
دستم پر از علف خرس است
قشنگ كه چه عرض كنم . ماه
كنار پوچ خودم كه بنشيني
تعريف كردم كه
خاله خرسه
امير ارسلان
نه جانم از ما رفته
خودت پياده اش كن
اي بابا اين پريز هم كه پيدا نمي شود
چه طنابي
حالا سالهاست كه از سر آب
گذشته ام
Tuesday, December 31, 2002
Saturday, December 28, 2002
جسته گريخته در سايتهاي گوناگون اعترضاتي مي خواندم مبني بر اينكه با مطالب به صورت تخصصي برخورد نمي كنم براي آن دسته از دوستاني كه تمايل دارند اين مسائل را به صورت تخصصي دنبال كنند تصميم گرفتم كه يك سايت فني راه اندازي كنم شما مي توانيد با مراجعه به آدرس زير از مطالب آن استفاده كنيد :
www.toadstonemind.com
www.toadstonemind.com
Tuesday, December 17, 2002
من از عكاسي زياد سر در نمي آرم ولي از كسايي كه عكس سياه و سفيد مي گيرن خوشم مي آد يه جور شهامت درشون هست ، بي نياز از رنگها فقط با سياه و سفيد مي دونيين يه جور صداقت توي كارشون هست نمي خوان با رنگاي جور وا جور گولت بزنن و يه چيزيو اون زير ميرا پنهان كنن امروز كه رفتم به گالري عكساي صدف همين احساس بهم دست داد مثلا اين عكس و ببينيد چه صادقانه و بي ريا با آدم حرف مي زنه تنها بخش سفيد در ازدحام آدم بزرگاي سياه يك كودك معصوم و سفيده ... خوب به اين عكس نگاه كنين قول بهتون مي دم چاق بشين !
Friday, December 13, 2002
نه گفتن دارم
كولي هاي اين خط را پر ندهم
كسي مشق هايم را كول نمي كند
لج مي كنم كه آدم از صورتم نبيني
كه مثلا سگ سواري عاقبتم خر نمي شود
تو از اين خانه بالا تر بكش
چه تلمبه اي كه ماه مي مكد از من
همين چقدر چوب – چماق
چاقوي رفته تا دسته اين رحم را جر مي كشم
كي پر ؟!
خانم خانوم
انگشت اولم اسباب مزاحمت است
نمي خواستم باور كن مي خواستم
كه حالا حالا ها حالم حالي به حالي ...
هول بر نمي دارم از هول حليم حول لب
بسته از خيال تو مي روم
با چقدر شاه
كه آسمان نمي شناسد اين ستاره لجن
خودمم
نمرود كوچه اي كه تو را ابراهيم صدا مي كرد
خودمت
ساراي سوراخ سوراخ
از منجنيقي كه ندارم پرتاب
شو و
زبان به گلويم نزن
كه اينهمه ناگهان نيافتد از تاريخ
حالا اگر ببرد ...
كفشهاي آبستنم اضافه مي روند و
اين عزرائيلي كه جان مي دهد دارد
رازهاي مرا مي برد با خودش منم
كه شعرم سوار عصمت مي شود و
اسمت از ماهي سرتر است توي دهانم
با فا صله اي كه خدا خوراك من است
يك شب از همين خيابان
برمي ...
كولي هاي اين خط را پر ندهم
كسي مشق هايم را كول نمي كند
لج مي كنم كه آدم از صورتم نبيني
كه مثلا سگ سواري عاقبتم خر نمي شود
تو از اين خانه بالا تر بكش
چه تلمبه اي كه ماه مي مكد از من
همين چقدر چوب – چماق
چاقوي رفته تا دسته اين رحم را جر مي كشم
كي پر ؟!
خانم خانوم
انگشت اولم اسباب مزاحمت است
نمي خواستم باور كن مي خواستم
كه حالا حالا ها حالم حالي به حالي ...
هول بر نمي دارم از هول حليم حول لب
بسته از خيال تو مي روم
با چقدر شاه
كه آسمان نمي شناسد اين ستاره لجن
خودمم
نمرود كوچه اي كه تو را ابراهيم صدا مي كرد
خودمت
ساراي سوراخ سوراخ
از منجنيقي كه ندارم پرتاب
شو و
زبان به گلويم نزن
كه اينهمه ناگهان نيافتد از تاريخ
حالا اگر ببرد ...
كفشهاي آبستنم اضافه مي روند و
اين عزرائيلي كه جان مي دهد دارد
رازهاي مرا مي برد با خودش منم
كه شعرم سوار عصمت مي شود و
اسمت از ماهي سرتر است توي دهانم
با فا صله اي كه خدا خوراك من است
يك شب از همين خيابان
برمي ...
Wednesday, November 27, 2002
مي گوييد به زرتشت ايمان داريد . اين چه اهميتي دارد ؟ مي گوييد شما مؤمنيد . مؤمنان به چه مي ارزند ؟ پيش از آنكه مرا بيابيد ، كسي از شما خود را بجويد . همه مؤمنان اينچنيند . ايمان چيز بزرگي نيست . بنابر اين از شما مي خواهم كه مرا وانهيد . تا خود را بيابيد . و تا هنگامي كه همگي مرا انكار نكرده ايد ، به نزدتان باز نخواهم گشت . ( خطاب زرتشت به پيروانش )
چنين گفت زرتشت ، نيچه
چنين گفت زرتشت ، نيچه
Thursday, November 21, 2002
Tuesday, November 12, 2002
Friday, October 18, 2002
Sunday, October 13, 2002
پادشاهي مي خواست نخست وزيرش را انتخاب كند. چهار انديشمند بزرگ كشور فرا خوانده شدند . آنان را در اتاقي قرار دادند و پادشاه به آنان گفت كه در اتاق به روي آنان بسته خواهد شدو قفل اتاق قفلي معمولي نيست و با يك جدول رياضي باز خواهد شد: ” تا زماني كه آن جدول را حل نكنيد نخواهيد توانست قفل را باز كنيد ، اگر بتوانيد مسئله را حل كنيد مي توانيد در را باز كنيد و بيرون بياييد . “
پادشاه بيرون رفت و در را بست . سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به كار كردند .
آنان دفترهايي آورده بودند وكتاب هاي راهنما و سخت شروع كردند به كار . اعدادي روي قفل نوشته شده بود وآنان اعداد را نوشتند و شروع كردند به كار با اعداد .
نفر چهارم فقط در گوشه اي نشسته بود . آن سه نفر فكر كردند كه او ديوانه است . او با چشمان بسته در گوشه اي نشسته بود و كاري نمي كرد. پس از مدتي او برخاست به طرف در رفت ، در را هل داد- باز شد و بيرون رفت!
و آن سه تن پيوسته مشغول كار بودند. آنان حتي نديدند كه چه اتفاقي افتاد!
كه نفر چهارم از اثاق بيرون رفته .
وقتي كه پادشاه با اين شخص به اتاق باز گشت ، گفت : ” كار را بس كنيد . آزمون پايان يافته . من نخست وزيرم را انتخاب كردم . ” آنان نتوانستند باور كنند و گفتند ” چه اتفاقي افتاد ؟ او كاري نمي كرد ، او فقط در گوشه اي نشسته بود . او چگونه توانست مسئله را حل كند ؟ و مرد گفت”مسئله اي در كار نبود . من فقط نشستم و نخستين چيز و نكته ي اساسي اين بود كه آيا قفل بسته شده بود يا نه ؟ لحظه اي كه اين را احساس كردم فقط در سكوت مراقبه كردم . كاملا ساكت شدم و به خودم گفتم كه از كجا شروع كنم ؟ نخسثين چيزي كه هر انسان هوشمندي خواهد پرسيد اين است كه آيا واقعا مسئله اي وجود دارد يا نه ؟ اگر مسئله اي باشد ، مي توان آن را حل كرد ، ولي اگر مسئله اي وجود نداشته باشد ، چگونه مي توان آن را حل كرد؟ اگر سعي كني آن را حل كني تا بي نهايت به قهقرا خواهي رفت ، هرگز از آن بيرون نخواهي رفت. پس من فقط رفتم كه ببينم كه آيا در قفل است يا نه ، و قفل باز بود ، و پادشاه گفت : ” آري كلك در همين بود. در قفل نبود قفل باز بود . من منتظر بودم كه يكي از شما پرسش واقعي را بپرسد و شما شروع به حل آن كرديد ، در همين جا نكته را از دست داديد . اگر تمام عمرتان هم روي آن كار مي كرديد نمي توانستيد آن را حل كنيد . اين مرد ميداند كه چگونه در يك موقيعت هوشيار باشد . پرسش درست را او مطرح كرد .“
پادشاه بيرون رفت و در را بست . سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به كار كردند .
آنان دفترهايي آورده بودند وكتاب هاي راهنما و سخت شروع كردند به كار . اعدادي روي قفل نوشته شده بود وآنان اعداد را نوشتند و شروع كردند به كار با اعداد .
نفر چهارم فقط در گوشه اي نشسته بود . آن سه نفر فكر كردند كه او ديوانه است . او با چشمان بسته در گوشه اي نشسته بود و كاري نمي كرد. پس از مدتي او برخاست به طرف در رفت ، در را هل داد- باز شد و بيرون رفت!
و آن سه تن پيوسته مشغول كار بودند. آنان حتي نديدند كه چه اتفاقي افتاد!
كه نفر چهارم از اثاق بيرون رفته .
وقتي كه پادشاه با اين شخص به اتاق باز گشت ، گفت : ” كار را بس كنيد . آزمون پايان يافته . من نخست وزيرم را انتخاب كردم . ” آنان نتوانستند باور كنند و گفتند ” چه اتفاقي افتاد ؟ او كاري نمي كرد ، او فقط در گوشه اي نشسته بود . او چگونه توانست مسئله را حل كند ؟ و مرد گفت”مسئله اي در كار نبود . من فقط نشستم و نخستين چيز و نكته ي اساسي اين بود كه آيا قفل بسته شده بود يا نه ؟ لحظه اي كه اين را احساس كردم فقط در سكوت مراقبه كردم . كاملا ساكت شدم و به خودم گفتم كه از كجا شروع كنم ؟ نخسثين چيزي كه هر انسان هوشمندي خواهد پرسيد اين است كه آيا واقعا مسئله اي وجود دارد يا نه ؟ اگر مسئله اي باشد ، مي توان آن را حل كرد ، ولي اگر مسئله اي وجود نداشته باشد ، چگونه مي توان آن را حل كرد؟ اگر سعي كني آن را حل كني تا بي نهايت به قهقرا خواهي رفت ، هرگز از آن بيرون نخواهي رفت. پس من فقط رفتم كه ببينم كه آيا در قفل است يا نه ، و قفل باز بود ، و پادشاه گفت : ” آري كلك در همين بود. در قفل نبود قفل باز بود . من منتظر بودم كه يكي از شما پرسش واقعي را بپرسد و شما شروع به حل آن كرديد ، در همين جا نكته را از دست داديد . اگر تمام عمرتان هم روي آن كار مي كرديد نمي توانستيد آن را حل كنيد . اين مرد ميداند كه چگونه در يك موقيعت هوشيار باشد . پرسش درست را او مطرح كرد .“
Friday, October 11, 2002
Saturday, September 28, 2002
چطور متنهاي پست مدرن را بهتر بخوانيم؟
اولا، بيشتر آثار ادبي و ادبيات پست مدرن نياز به استنباط هاي چند گانه دارد .
هر لحظه ممكن است به قرن نوزدهم باز گردانده شويد و فهميدن آن نياز به مدت زمان دارد. نويسنده اغلب تلاش مي كند شما را گيج كند - پس صبور باشيد.
دوما ، گاهي اوقات شما بايد فقط با متن همراهي كنيد . اگر شما داستاني را در مورد تب همه گير در قرن 19 دنبال مي كنيد و سپس صدايي معاصر بر حسب تصادف وارد مي شود و آتش سوزي فيلادل فيا را شرح مي دهد شما بايد در يك حاشيه ياداشت برداري كنيد ( كه چه كسي حرف مي زند ؟ ) و ادامه بدهيد .
متنهاي پست مدرن معمولا روي به هم نزديك سازي صريح صداها و دوره هاي تاريخي تكيه مي كنند ، بنابر اين مطمئن باشيد كه در باز خواني با معني تر خواهد بود و مسال را باز خواهد كرد .
هرچند ادبيات پست مدرن برخي از مشكل ترين برداشتها را به تصوير مي كشد ، اما چالشهاي ذهني خوبي را هم پيشنهاد مي كند ..
پست مدرن يعني مسال گوناگون براي افراد مختلف ، و تقريبا در هر بخشي ( نظم و ترتيب ) معني متفاوتي دارد، از هنر و معماري گرفته تا مد و فن آوري .
آثار نويسندگاني چون :
Joan barth , john edgar wideman , toni Morrison , Donald barthelme , Thomas pynchon
بدون پيش زمينه اي در عناصر اساسي ادبيات پست مدرن غير قابل فهم به نظر مي رسد .
به اين دليل ، مي خواهم شرحي كلي ارائه دهم از اينكه هنگام مواجه شدن با يك متن پست مدرن انتظار چه چيزي را بايد داشت .
قبل از هر چيز ، بياييد تعدادي از ابزار و وسايل اسلوبي و داستاني كه در متنهاي پست مدرن رايج هستند مورد مطالعه قرار دهيم .
* ادبيات پست مدرن معمولا ترتيب زماني وقايع را مبهم نشان مي دهد ، از يك دوره تاريخي به دوره تاريخي ديگري ، از انديشه هاي يك شخصيت به فرد ديگر بدون هيچ نشانه اي حركت مي كند .
* 350 سال قبل از ميلاد ، ارسطو نوشت كه هر داستاني يك آغاز ، يك ميانه ، و يك پايان دارد . اما اين مورد هميشه با متنهاي پست مدرن همخواني ندارد.
نويسندگان پست مدرن اغلب داستانشان را بي پايان مي گذاند بدون نتيجه اي راضي كننده و يا اينكه كتاب با بازگشتي به ابتداي داستان نتيجه گيري مي كند و به اين ترتيب يك چرخش را شكل مي دهد .
* داستانها و رمانهاي پست مدرن اغلب بر هزل و هجو تكيه مي كنند كه اين امر كمي تحمل بخشهاي فرهنگ ما را كه به طور خاص احترام و تقديس را به ذهن مي آورند آشكار مي سازند .
* متن پست مدرن ، باطنا ، شكاكيت در باره توانايي هنر براي خلق معني را آشكار مي سازند و همچنين توانايي تاريخ براي روشن شدن حقيقت ، توانايي زبان براي انتقال حقيقت .
تمامي اين شكاكيات داستانهايي از هم گسيخته بي پايان و بي نتيجه(1) خودانعكاسي(2) توليد كرده اند كه از نظر ذهني جذاب هستند اما اغلب در خواندن براي اولين بار مشكل مي باشند.
1- open – ended
2- self – reflexive
Copyright © 2002 About, Inc. About and About.com are registered trademarks of About, Inc. The About logo is a trademark of About, Inc. All rights reserved.
اولا، بيشتر آثار ادبي و ادبيات پست مدرن نياز به استنباط هاي چند گانه دارد .
هر لحظه ممكن است به قرن نوزدهم باز گردانده شويد و فهميدن آن نياز به مدت زمان دارد. نويسنده اغلب تلاش مي كند شما را گيج كند - پس صبور باشيد.
دوما ، گاهي اوقات شما بايد فقط با متن همراهي كنيد . اگر شما داستاني را در مورد تب همه گير در قرن 19 دنبال مي كنيد و سپس صدايي معاصر بر حسب تصادف وارد مي شود و آتش سوزي فيلادل فيا را شرح مي دهد شما بايد در يك حاشيه ياداشت برداري كنيد ( كه چه كسي حرف مي زند ؟ ) و ادامه بدهيد .
متنهاي پست مدرن معمولا روي به هم نزديك سازي صريح صداها و دوره هاي تاريخي تكيه مي كنند ، بنابر اين مطمئن باشيد كه در باز خواني با معني تر خواهد بود و مسال را باز خواهد كرد .
هرچند ادبيات پست مدرن برخي از مشكل ترين برداشتها را به تصوير مي كشد ، اما چالشهاي ذهني خوبي را هم پيشنهاد مي كند ..
پست مدرن يعني مسال گوناگون براي افراد مختلف ، و تقريبا در هر بخشي ( نظم و ترتيب ) معني متفاوتي دارد، از هنر و معماري گرفته تا مد و فن آوري .
آثار نويسندگاني چون :
Joan barth , john edgar wideman , toni Morrison , Donald barthelme , Thomas pynchon
بدون پيش زمينه اي در عناصر اساسي ادبيات پست مدرن غير قابل فهم به نظر مي رسد .
به اين دليل ، مي خواهم شرحي كلي ارائه دهم از اينكه هنگام مواجه شدن با يك متن پست مدرن انتظار چه چيزي را بايد داشت .
قبل از هر چيز ، بياييد تعدادي از ابزار و وسايل اسلوبي و داستاني كه در متنهاي پست مدرن رايج هستند مورد مطالعه قرار دهيم .
* ادبيات پست مدرن معمولا ترتيب زماني وقايع را مبهم نشان مي دهد ، از يك دوره تاريخي به دوره تاريخي ديگري ، از انديشه هاي يك شخصيت به فرد ديگر بدون هيچ نشانه اي حركت مي كند .
* 350 سال قبل از ميلاد ، ارسطو نوشت كه هر داستاني يك آغاز ، يك ميانه ، و يك پايان دارد . اما اين مورد هميشه با متنهاي پست مدرن همخواني ندارد.
نويسندگان پست مدرن اغلب داستانشان را بي پايان مي گذاند بدون نتيجه اي راضي كننده و يا اينكه كتاب با بازگشتي به ابتداي داستان نتيجه گيري مي كند و به اين ترتيب يك چرخش را شكل مي دهد .
* داستانها و رمانهاي پست مدرن اغلب بر هزل و هجو تكيه مي كنند كه اين امر كمي تحمل بخشهاي فرهنگ ما را كه به طور خاص احترام و تقديس را به ذهن مي آورند آشكار مي سازند .
* متن پست مدرن ، باطنا ، شكاكيت در باره توانايي هنر براي خلق معني را آشكار مي سازند و همچنين توانايي تاريخ براي روشن شدن حقيقت ، توانايي زبان براي انتقال حقيقت .
تمامي اين شكاكيات داستانهايي از هم گسيخته بي پايان و بي نتيجه(1) خودانعكاسي(2) توليد كرده اند كه از نظر ذهني جذاب هستند اما اغلب در خواندن براي اولين بار مشكل مي باشند.
1- open – ended
2- self – reflexive
Copyright © 2002 About, Inc. About and About.com are registered trademarks of About, Inc. The About logo is a trademark of About, Inc. All rights reserved.
Wednesday, September 25, 2002
Reality is a language construct
در دوره پيش از مدرنيسم وقتي مي گفتيم خورشيد منظورمان چيزي بود غير از خورشيد معنايي استعاره گون !! مثلان روي يار جمال حق يا اصلا خود حقيقت در دوره مدرنيسم اين ارجاع از بين رفت و هر دالي به مدلول خودش ارجاع مي داد واژه خورشيد دلالت مي كرد به خود خورشيد نه چيز ديگر اما در دوره كنوني و با مطرح شدن پست مدرنيسم واژه خورشيد به تنها چيزي كه دلالت مي كند خود واژه خورشيد است و نه آن شئ كروي گدازنده آسماني كه زمين دور آن مي چرخد ما در برخورد با متن در دوره پست مدرن فقط ساختار زبان را در نظر مي گيريم به قولي : تفكر ساختاري زباني دارد . تا جايي كه ژاك لاكان بنيان گذار روانشناسي پست مدرن رسما اعلام كرد كه ناهشيار ساختار زباني دارد و به همين دليل از انجمن بين المللي روانكاوي اخراج شد.
در مورد نيت مؤلف نيز چنين فرايندي وجود داشت يعني در ابتدا نيت مؤلف اصل بود او معني خاصي را در متن مي گنجانيد و هنر خواننده كشف دقيقا همان معنا بوددر دوره بعد معنا از نزد مؤلف به خواننده منتقل شد و هر متن به تعداد خواننده هايش معني داشت ، نويسنده پس از پايان نگارش حق بيشتري نسبت به خواننده هاي ديگر نداشت و نمي توانست معني خاصي را براي متنش ديكته كند . در دوره كنوني ديگر معنا نه نزد نويسنده است و نه خواننده و تنها اين خود متن است كه مطرح است متن في شخصه !!!!!!
اصل بعدي مركز زدايي از متن است كه باشه واسه يه موقعه ديگه ...
يه نفر در مورد شعر آقاي عبدالرضايي پرسيده بود كه آيا اين يك شعر پست مدرن است؟ بايد بگويم كه از نظر من اين يك اثر دهه هفتادي ايراني است و نه پست مدرن شايد بتوان گفت كه جريان دهه هفتاد متاثر از جريان پست مدرنيزم است. همين ...
در دوره پيش از مدرنيسم وقتي مي گفتيم خورشيد منظورمان چيزي بود غير از خورشيد معنايي استعاره گون !! مثلان روي يار جمال حق يا اصلا خود حقيقت در دوره مدرنيسم اين ارجاع از بين رفت و هر دالي به مدلول خودش ارجاع مي داد واژه خورشيد دلالت مي كرد به خود خورشيد نه چيز ديگر اما در دوره كنوني و با مطرح شدن پست مدرنيسم واژه خورشيد به تنها چيزي كه دلالت مي كند خود واژه خورشيد است و نه آن شئ كروي گدازنده آسماني كه زمين دور آن مي چرخد ما در برخورد با متن در دوره پست مدرن فقط ساختار زبان را در نظر مي گيريم به قولي : تفكر ساختاري زباني دارد . تا جايي كه ژاك لاكان بنيان گذار روانشناسي پست مدرن رسما اعلام كرد كه ناهشيار ساختار زباني دارد و به همين دليل از انجمن بين المللي روانكاوي اخراج شد.
در مورد نيت مؤلف نيز چنين فرايندي وجود داشت يعني در ابتدا نيت مؤلف اصل بود او معني خاصي را در متن مي گنجانيد و هنر خواننده كشف دقيقا همان معنا بوددر دوره بعد معنا از نزد مؤلف به خواننده منتقل شد و هر متن به تعداد خواننده هايش معني داشت ، نويسنده پس از پايان نگارش حق بيشتري نسبت به خواننده هاي ديگر نداشت و نمي توانست معني خاصي را براي متنش ديكته كند . در دوره كنوني ديگر معنا نه نزد نويسنده است و نه خواننده و تنها اين خود متن است كه مطرح است متن في شخصه !!!!!!
اصل بعدي مركز زدايي از متن است كه باشه واسه يه موقعه ديگه ...
يه نفر در مورد شعر آقاي عبدالرضايي پرسيده بود كه آيا اين يك شعر پست مدرن است؟ بايد بگويم كه از نظر من اين يك اثر دهه هفتادي ايراني است و نه پست مدرن شايد بتوان گفت كه جريان دهه هفتاد متاثر از جريان پست مدرنيزم است. همين ...
Monday, September 23, 2002
زلزله
اجازه آقا !
گاو اگر سر مي خورد
شيرواني ، اگر مي افتاد
زير آن همه تير آهن هميشه آيا مي مرديم ؟
آموزگار
تكاني بر چهره اش ريخت
دستهايش را از ته جيبش كند
و آسمان
روي سقف كلاس چندم آمد
نيمكتهاي له شده
دستهايي كه روي پاسخ رفت
و ديوارها
چه خواب هايي براي مردم كه نمي ديدند
تنها
روي دستي كه از زير آوار بيرون آمد
صداي انگشتي برخاست
اجازه آقا مي توانم برخيزم ؟!
علي عبدالرضايي
اجازه آقا !
گاو اگر سر مي خورد
شيرواني ، اگر مي افتاد
زير آن همه تير آهن هميشه آيا مي مرديم ؟
آموزگار
تكاني بر چهره اش ريخت
دستهايش را از ته جيبش كند
و آسمان
روي سقف كلاس چندم آمد
نيمكتهاي له شده
دستهايي كه روي پاسخ رفت
و ديوارها
چه خواب هايي براي مردم كه نمي ديدند
تنها
روي دستي كه از زير آوار بيرون آمد
صداي انگشتي برخاست
اجازه آقا مي توانم برخيزم ؟!
علي عبدالرضايي
Sunday, September 22, 2002
پست مدرنيسم از خودش استفاده مي كند براي اينكه به خودش برسد البته خودي كه كاملا هويت زدايي شده و جز حفره اي سياه كه از لايه هاي در هم تنيده خلا موجوديت يافته نيست . البته در نظر داشته باشيم كه اين تناقض اساسي پست مدرنيزم است تناقضي كاملا غير قطعي . پست مدرنيزم همه چيز را بازي مي بيند . كودكي را مجسم كنيد كه واژه ها را در اختيار دارد و همينطور ، مصالح ساختماني و يا مقداري رنگ و بومنقاشي او نه به طور دقيق به انجام كارش مي انديشد و نه اين انجام برايش مفهومي دارد او بازي مي كند و در اين بازي همه چيز برايش شوخي است براي همين از ” همه چيز “ استفاده مي كند تا عدم كارايي” همه چيز“ را نشان دهد . با نگرشي كولاژ ( تكه گذاري / اختلاط) گونه و التقاطي هر نوع حركتي را به قول لوترانژه فارغ از مقصد به پيش مي رود تحت الشعاع ” انحرافات ميل و زبان “ قرار داده و انگاره يا اين يا آن مدرنيستي را به هم اين و هم آن پست مدرنيسم اوايل راه و سپس به نه اين - نه آن راديكاليزه شده امروزي مي كشاند .
با اين همه پست مدرنيسم از هر ادعايي مبني بر ارائه راه حلي كه بتواند به نقطه قابل اتكايي بينجامد فارغ است و هنرمند پست مدرن هم با توجه به اينكه هيچ راه حلي ، حقيقت نهايي نيست ، راه را براي عبور همه جريانهاي فكري ، باز مي گذارد . اين رهايي و تهي بودگي حاصل از عدم پذيرش هر گونه تفكر از پيش تعيين شده منشعب يا منتهي به دگماتيسم
اين فرصت را به هنرمند پست مدرن مي دهد كه از فسيل شدگي پيش از موعد رهايي يافته و از ماترياليسم يك سويه و كلان نگر مدرنيستي به جانب نوعي بازي زباني بي طرف پرتاب شود.
ادامه دارد
با اين همه پست مدرنيسم از هر ادعايي مبني بر ارائه راه حلي كه بتواند به نقطه قابل اتكايي بينجامد فارغ است و هنرمند پست مدرن هم با توجه به اينكه هيچ راه حلي ، حقيقت نهايي نيست ، راه را براي عبور همه جريانهاي فكري ، باز مي گذارد . اين رهايي و تهي بودگي حاصل از عدم پذيرش هر گونه تفكر از پيش تعيين شده منشعب يا منتهي به دگماتيسم
اين فرصت را به هنرمند پست مدرن مي دهد كه از فسيل شدگي پيش از موعد رهايي يافته و از ماترياليسم يك سويه و كلان نگر مدرنيستي به جانب نوعي بازي زباني بي طرف پرتاب شود.
ادامه دارد
Saturday, September 21, 2002
CAUTION: OBJECTS IN MIRROR ARE CLOSER THAN THEY APPEAR
Malaclypse the Younger: O! Eris! I am filled with fear and tormented with terrible visions of pain. Everywhere people are hurting one another, the planet is rampant with injustices, whole societies plunder groups of their own people, mothers imprison sons, children perish while brothers war. O, woe.
Goddess Eris: What is the matter with that, if it is what you want to do?
Malaclypse: But nobody wants it! Everybody Hates it!
Eris: Oh. Well, then stop.
At which moment She turned Herself into an aspirin commercial and left the Polyfather stranded alone with his species
Malaclypse the Younger: O! Eris! I am filled with fear and tormented with terrible visions of pain. Everywhere people are hurting one another, the planet is rampant with injustices, whole societies plunder groups of their own people, mothers imprison sons, children perish while brothers war. O, woe.
Goddess Eris: What is the matter with that, if it is what you want to do?
Malaclypse: But nobody wants it! Everybody Hates it!
Eris: Oh. Well, then stop.
At which moment She turned Herself into an aspirin commercial and left the Polyfather stranded alone with his species
Friday, September 20, 2002
بعضي وقتها كه با يه شعر پست مدرن خوب آنهم به زبان فارسي مواجه مي شم كيف مي كنم نمونه اش اين شعر كه از آقاي اكبري مدتي پيش ديدم تقديمش مي كنم به مراجعان پست مدرن احتمالي سايتم !!! :
با تمام سوراخ هايش ايستاده است اينجا
اين كسي كه فوت كردن را بلد نيست
دست به انگشتي ها ي سازم نمي زند
حساب مي كنم
امروز چندمين لحظه اي است كه باد شده ام !..
عزيزم !
زود از قيافه من تمام شو
مي ترسم اگر راهي نباشد
جنازه به اين خستگي را بكشي كجا
كمي عقب تر از پشت ام
اين اصالت ماده اي كه پستان هايش را در آورد
ما براي هيچ عقربه اي نگرديم !..
به اين گزاره نگاه كن
خانه ام تمام شده است
نمي خواهد
اشتباه كن
دليل مناسبي براي پيراهنت نيستم
اشتباه نكن
ايستادن نشانه ادب نيست
اين دلالت عقلي عقل اش كم است !..
داد نكش
محال امر است خري كه دارم مي بينم خودش باشد
شرط مي بندي
خودكار شما زن نگرفت
زير همين پل كه آبش نمي رود
دريا در مي رود از من
شعرم دارد قرمز مي شود از چشم تو
بقيه ماجرا هم وسط پاهايم ايستاده است
تحريف كنم !..
يكي نبود
يكي ديگر هم نبود
زير كاسه گدايي شما
چند كاميون واژه چپ كرده
بنويس : مثلا مي خواهم بنويسم
مي شود برويم آخرش
آخرش خسته است
مي خواهد نخوابي هر طور شده زير اين داستان
گاو بخرم
حرف بيخود بزن
گاو ... بخرم ...
زير پاهايم را نخوري ... هو
گاو ...
صداي ما ضعيف مي رسد
تب هم بكند اين جوهر
ضعيف مي رسد
با مردن پرنده گذاشتيم كه تا سوت نكشد سرم كسي نه پر
حال عشق ات را گرفته تقصير من نيست
آخرش كشي شده از آدم اول خط
آفرين با با
نيا فتي ...
جواد اكبري
با تمام سوراخ هايش ايستاده است اينجا
اين كسي كه فوت كردن را بلد نيست
دست به انگشتي ها ي سازم نمي زند
حساب مي كنم
امروز چندمين لحظه اي است كه باد شده ام !..
عزيزم !
زود از قيافه من تمام شو
مي ترسم اگر راهي نباشد
جنازه به اين خستگي را بكشي كجا
كمي عقب تر از پشت ام
اين اصالت ماده اي كه پستان هايش را در آورد
ما براي هيچ عقربه اي نگرديم !..
به اين گزاره نگاه كن
خانه ام تمام شده است
نمي خواهد
اشتباه كن
دليل مناسبي براي پيراهنت نيستم
اشتباه نكن
ايستادن نشانه ادب نيست
اين دلالت عقلي عقل اش كم است !..
داد نكش
محال امر است خري كه دارم مي بينم خودش باشد
شرط مي بندي
خودكار شما زن نگرفت
زير همين پل كه آبش نمي رود
دريا در مي رود از من
شعرم دارد قرمز مي شود از چشم تو
بقيه ماجرا هم وسط پاهايم ايستاده است
تحريف كنم !..
يكي نبود
يكي ديگر هم نبود
زير كاسه گدايي شما
چند كاميون واژه چپ كرده
بنويس : مثلا مي خواهم بنويسم
مي شود برويم آخرش
آخرش خسته است
مي خواهد نخوابي هر طور شده زير اين داستان
گاو بخرم
حرف بيخود بزن
گاو ... بخرم ...
زير پاهايم را نخوري ... هو
گاو ...
صداي ما ضعيف مي رسد
تب هم بكند اين جوهر
ضعيف مي رسد
با مردن پرنده گذاشتيم كه تا سوت نكشد سرم كسي نه پر
حال عشق ات را گرفته تقصير من نيست
آخرش كشي شده از آدم اول خط
آفرين با با
نيا فتي ...
جواد اكبري
Friday, August 09, 2002
Tuesday, August 06, 2002
ماجراي جرج و گيلبرگ را شنيديد؟؟ يه سالي بين سال 70 و 80 ميلادي بود جرج و گيلبرگ دو هنرمند انگليسي بودند كه به صورت ناگهاني و طي يك حركت اشراق گونه به سمت موزه هنري لندن حركت كردند و در آنجا طي چند روز بر روي يك سكو خودشان را به نمايش گذاشتند مي توانيد حدس بزنيد چرا ؟؟؟ چون به اين نتيجه رسيدند كه در حاليكه خود هنرمند وجود دارد به نمايش گذاشتن اثر هنري مسخره است !!! الله وكيلي راست نمي گفتند؟؟؟
اين باشه تا بعد ...
( بعضيا به من اعتراض كردند كه كم مي نويسي ما ميايم و دست از پا دراز تر بر مي گرديم و چه بسا هيچ وقت ديگه بر نگرديم در پاسخ آن عزيزان بايد بگويم كه اولا كم گوي و گزيده گوي چون در(با ضمه البته!!) سري دوزي كاري نداره اگه دوست دارين منم شروع كنم دوما هركه طاوس خواهد جور هندوستان كشد !! اونچه كه من مي گم واسه اون كسي كه اهلش باشه هر كدومش واسه يكسال فكر كافيه ( قدر زر ... ) و مي تونه يه آدمو زيرو رو كنه مي گين از كجا چنين چيزي و ادعا مي كني ؟ مي گم از اونجا كه منم يه نفرم و تك تك چيزايي كه توي اين صفحه نوشتم چيزايي هستند كه در من يك شوك انديشه اي ايجاد كردن و اصلا تا با چيزي با اين قابليتها روبه رو نشم چيزي نمي نويسم حالا هر چه مي خواد طول بكشه نه شما وقت اضافه واسه من دارين نه من حوصله صدتا يه غاز بافتن !!!)
اينا باشن تا بعععععععععععد !!
اين باشه تا بعد ...
( بعضيا به من اعتراض كردند كه كم مي نويسي ما ميايم و دست از پا دراز تر بر مي گرديم و چه بسا هيچ وقت ديگه بر نگرديم در پاسخ آن عزيزان بايد بگويم كه اولا كم گوي و گزيده گوي چون در(با ضمه البته!!) سري دوزي كاري نداره اگه دوست دارين منم شروع كنم دوما هركه طاوس خواهد جور هندوستان كشد !! اونچه كه من مي گم واسه اون كسي كه اهلش باشه هر كدومش واسه يكسال فكر كافيه ( قدر زر ... ) و مي تونه يه آدمو زيرو رو كنه مي گين از كجا چنين چيزي و ادعا مي كني ؟ مي گم از اونجا كه منم يه نفرم و تك تك چيزايي كه توي اين صفحه نوشتم چيزايي هستند كه در من يك شوك انديشه اي ايجاد كردن و اصلا تا با چيزي با اين قابليتها روبه رو نشم چيزي نمي نويسم حالا هر چه مي خواد طول بكشه نه شما وقت اضافه واسه من دارين نه من حوصله صدتا يه غاز بافتن !!!)
اينا باشن تا بعععععععععععد !!
Wednesday, July 24, 2002
مي گن انسان از حيوان تكامل يافته تره زررر زيادي !!! ببينم خودمونيم تا حالا شنيدين بگن اين گربه زياد گربه نيست يا اينكه مثلا بگن اون يكي خيلي گربه است ؟؟ ولي در مورد آدما اين قضيه مصداق داره مطمئنم بارها و بارها شنيدين كه بگن فلان كسك اصلا آدم نيست ... مي بينين يه گربه با تمام وجودش يه گربه است بدون هيچ كوتاهيي پس آيا اگر دوزار مخ صرف حرفاي من كرده باشين بازم مي گين آدم از حيوان تكامل يافته تره ؟؟؟؟؟؟؟ اصلا ببينم شما خودت آره خودت واقعا نه جون من واقعا واقعا آدمي؟.
Monday, July 22, 2002
مي زند
دو ضرب
زير جدول و
شل شل كه مي دوم
جدول تقسيم و
- من؟
نه
اگر نبود آستين
مار كجا و
من كه حرص مي خورم
- رقص مي كني نخند ... سنگين !!!
رفاهي كه فروشگاه هم ندارد
نان مي خواهد
و آب
نريز
توي اين جويي كه از بس سيل نبرده
اين درخت
دارد خيارشور درمي آورد و
- شهرداري ؟
- بپر بالا
خيال نكن بنزين
نه
خدا كه از بس شخصي
- همين كنار
كنار تو و
آن چشمهاي دروغگو
نمي دانم اين
چرا ميدان نشد
اينهمه مهندس و غورباقه توي حوضش
- نشين
پاشو
نشين
پاشو
- رسيديم ؟
- نه
- برگرد ؛ دربست
شهردار كه هرچه خواسته درآورده و
ايستاده
كنج آنجا و
- من؟
- نه ؛
سگ ما كه از كره گي دمش را بريدند و
تا خود” برگرد”
پايت را از روي گاز برنداشت و ...
دو ضرب
زير جدول و
شل شل كه مي دوم
جدول تقسيم و
- من؟
نه
اگر نبود آستين
مار كجا و
من كه حرص مي خورم
- رقص مي كني نخند ... سنگين !!!
رفاهي كه فروشگاه هم ندارد
نان مي خواهد
و آب
نريز
توي اين جويي كه از بس سيل نبرده
اين درخت
دارد خيارشور درمي آورد و
- شهرداري ؟
- بپر بالا
خيال نكن بنزين
نه
خدا كه از بس شخصي
- همين كنار
كنار تو و
آن چشمهاي دروغگو
نمي دانم اين
چرا ميدان نشد
اينهمه مهندس و غورباقه توي حوضش
- نشين
پاشو
نشين
پاشو
- رسيديم ؟
- نه
- برگرد ؛ دربست
شهردار كه هرچه خواسته درآورده و
ايستاده
كنج آنجا و
- من؟
- نه ؛
سگ ما كه از كره گي دمش را بريدند و
تا خود” برگرد”
پايت را از روي گاز برنداشت و ...
Saturday, July 20, 2002
Sunday, July 14, 2002
پرده ها كنار مي كشند
شعبده باز روي خط سوت مي زند
دو, ر, مي, فا... تا...
كوچه از تنهاييم حرصش گرفته
و مجال تازه از كجا آمدي نيست
بگذار منگنه ها بكوبد
اين مسافر وسط اين دريا دنبال الاكلنگ
نه ..! نبايد باشد
آخر انگشتم كه سبابه ندارد
يك خيابان به چپ
دري كه دوباره باز _ بست ]
دو خيابان به راست
دهانم به شب مي دود]
از لب جو
تا لب آن عروسكي كه ماه تر از پنجه خورشيد
بغلم كرده
چند ستاره مانده زمين بتركد
هميشه از ترس فرار كردم خودم را
به شرق بالاي همين ترازو
كه نسبتي با دستهايت نداشت
مثلا فسيل كدام باد در جيب هايت خوابيده است
اگر بايستم
و دستمالم بالا بگيرد
چند نيزه خواهد افتاد
سل, لا, سي ... تا ...
شعبده باز روي خط سوت مي زند
دو, ر, مي, فا... تا...
كوچه از تنهاييم حرصش گرفته
و مجال تازه از كجا آمدي نيست
بگذار منگنه ها بكوبد
اين مسافر وسط اين دريا دنبال الاكلنگ
نه ..! نبايد باشد
آخر انگشتم كه سبابه ندارد
يك خيابان به چپ
دري كه دوباره باز _ بست ]
دو خيابان به راست
دهانم به شب مي دود]
از لب جو
تا لب آن عروسكي كه ماه تر از پنجه خورشيد
بغلم كرده
چند ستاره مانده زمين بتركد
هميشه از ترس فرار كردم خودم را
به شرق بالاي همين ترازو
كه نسبتي با دستهايت نداشت
مثلا فسيل كدام باد در جيب هايت خوابيده است
اگر بايستم
و دستمالم بالا بگيرد
چند نيزه خواهد افتاد
سل, لا, سي ... تا ...
Friday, July 12, 2002
خب ... نقطه
بعد از اين چه اتفاقي مي افتد
اين بيا- نيا پدرم را درآورده
به هر حال شب كه آمد
بهتر است چراغي چيزي
فكر ما هم باشد
اگر بگويم فعلا گور پدر هر خطي نوشته مي شوم ..!
الان كه نه
شايد نصف شب دستگيرمان شود
لاس نزن
آنقدر تب كرده مرا ديگر جاي تو نيست
از همين" الف" شروع كنيم
تا به "ي"برسي
يواش ..!
كاري نكردم هنوز
پس بفرما بالا
از مغزم شروع كن
تا به "الف "برسي كه من مرده ام
اينجا فقط فاعل را نمي كشيم عزيزم
آدم سواري هم مي كنيم
خط كشي كه نيست
بگذار عينكت را بر دارم
بعد ميبيني مخلصيم _ چاكريم
با اينكه از هميشه گرسنه تر
مي رقصي
دستم پر از علف خرس است
قشنگ كه چه عرض كنم . ماه
كنار پوچ خودم كه بنشيني
تعريف كردم كه
خاله خرسه
امير ارسلان
نه جانم از ما رفته
خودت پياده اش كن
اي بابا اين پريز هم كه پيدا نمي شود
چه طنابي
حالا سالهاست كه از سر آب
گذشته ام
بعد از اين چه اتفاقي مي افتد
اين بيا- نيا پدرم را درآورده
به هر حال شب كه آمد
بهتر است چراغي چيزي
فكر ما هم باشد
اگر بگويم فعلا گور پدر هر خطي نوشته مي شوم ..!
الان كه نه
شايد نصف شب دستگيرمان شود
لاس نزن
آنقدر تب كرده مرا ديگر جاي تو نيست
از همين" الف" شروع كنيم
تا به "ي"برسي
يواش ..!
كاري نكردم هنوز
پس بفرما بالا
از مغزم شروع كن
تا به "الف "برسي كه من مرده ام
اينجا فقط فاعل را نمي كشيم عزيزم
آدم سواري هم مي كنيم
خط كشي كه نيست
بگذار عينكت را بر دارم
بعد ميبيني مخلصيم _ چاكريم
با اينكه از هميشه گرسنه تر
مي رقصي
دستم پر از علف خرس است
قشنگ كه چه عرض كنم . ماه
كنار پوچ خودم كه بنشيني
تعريف كردم كه
خاله خرسه
امير ارسلان
نه جانم از ما رفته
خودت پياده اش كن
اي بابا اين پريز هم كه پيدا نمي شود
چه طنابي
حالا سالهاست كه از سر آب
گذشته ام
Saturday, July 06, 2002
Tuesday, July 02, 2002
پرنده تر از اين حرف ها هستم كه سقوط اين درام
سطرهايش دره ام كند
بي خود كه نيست قايم توي اين سوراخ سمبه ها
الف _ ب
الف _ ي
چقدر تشنه دردم مي آيد
نمي دانم اين منم يا منم
كه لنگ آمدنت
همين درخت را بچين
براي مردي كه رسيد
جاذبه هيچ معنايي ندارد
حالا كه آمده اي و
نشسته اي اينجا
تعريف كن مرگ براي خودش چه منطق ديوانه كننده اي دارد
كه هر چه باد نيامد و
هر چه آب نريخت
فرض كه اين خلا توي چشمم جا شد
تو كه با نه ... نه ...
ديگر كمر شعرم شكست ...
Monday, June 24, 2002
نم نمك مي رفت كه متوجه شد مردي توي لجن تا زير دهان فرو رفته , از بالا و پايين رفتن پلك هاي گل آلودش پيدا بود كه هنوز زنده است بنابراين نعره زنان به سمتش دويد وبا يك معلق پريد وسط لجنزار و با تلاش و زور فراوان مرد را از آنجا بيرون كشيد هر دو نفس زنان كنار لجنزار دراز كشيده بودند كمي حالش كه جا آمد گفت شانس آوردي مرد گفت تو واقعا آدم احمقي هستي با تعجب گفت آخه چرا؟؟؟ گفت آخه مرد حسابي چرا اول نپرسيدي؟؟؟ من داشتم آنجا زندگي مي كردم!!!!!!
اين باشه تا سه شنبه
اين باشه تا سه شنبه
Saturday, June 22, 2002
كلك هنر هم كنده شد .
- چطوري ؟؟؟
- مگه هنر به نوعي علم زيبايي شناسي نيست ؟؟
- خوب ... منظور؟
- ببينم چيزي در مورد زيبايي شناسي زشتي شنيدي ؟؟
- نه !!
- برو دنبالش چون بشر امروز داره به اينجا ها مي رسه مي دوني يعني چي؟؟
-نه!!!!!!!
- يعني كار هنر تمومه يعني ديگه هيچ چيز غير هنري نداريم يعني هركي هر كار بكنه هنريه
- عجيبه ها اين پيامه مي گه عرفان و علم دارن به تفاهم مي رسنا ...
اين باشه تا بعد ...
- چطوري ؟؟؟
- مگه هنر به نوعي علم زيبايي شناسي نيست ؟؟
- خوب ... منظور؟
- ببينم چيزي در مورد زيبايي شناسي زشتي شنيدي ؟؟
- نه !!
- برو دنبالش چون بشر امروز داره به اينجا ها مي رسه مي دوني يعني چي؟؟
-نه!!!!!!!
- يعني كار هنر تمومه يعني ديگه هيچ چيز غير هنري نداريم يعني هركي هر كار بكنه هنريه
- عجيبه ها اين پيامه مي گه عرفان و علم دارن به تفاهم مي رسنا ...
اين باشه تا بعد ...
Tuesday, June 18, 2002
ايكس رو به ايگرگ كرد و گفت :
_ حرفت و تا همين جا داشته باش ... ببينم نظرت راجع به اين درخت چيه ؟؟
_ نمي دانم ولي درخت بلند و جالبيه ... منظورت چيه ؟؟
_ چطور است خودمان را دار بزنيم ؟؟
_ ... بد نيست باشه موافقم
_بزن بريم
آنها تا پاي درخت رفتند ايگرگ گفت :
_ ولي اين درخت خيلي بلند است دستمان به شاخه هايش نمي رسد چه كار كنيم ؟
ايكس كمي فكر كرد و گفت :
_ چاره اي نيست پس خودمان را دار نمي زنيم !!
_ باشه ... خوب مي گفتي ... به قيمت خيار شور معترض بودي انگار ؟؟!!
_ ...
( پوچ گراها مي گفتند زندگي مسخره گي است كه بايد هرچه زود تر به آن پايان داد فرا پوچگراها مدتي فكر كردن و رسما اعلام كردن كه اي آقا زندگي همان اندازه مضحكه كه مردن !!!!! مثل آقاي ساموئل بكت كه بنده البته با كمي تلخيص !!! بخشي از نمايش نامه در انتظار گودوي ايشونو كه معرف همين طرز فكر هم هست فوقا !! براتون نقل كردم ...) اين باشه تا بعد ...
_ حرفت و تا همين جا داشته باش ... ببينم نظرت راجع به اين درخت چيه ؟؟
_ نمي دانم ولي درخت بلند و جالبيه ... منظورت چيه ؟؟
_ چطور است خودمان را دار بزنيم ؟؟
_ ... بد نيست باشه موافقم
_بزن بريم
آنها تا پاي درخت رفتند ايگرگ گفت :
_ ولي اين درخت خيلي بلند است دستمان به شاخه هايش نمي رسد چه كار كنيم ؟
ايكس كمي فكر كرد و گفت :
_ چاره اي نيست پس خودمان را دار نمي زنيم !!
_ باشه ... خوب مي گفتي ... به قيمت خيار شور معترض بودي انگار ؟؟!!
_ ...
( پوچ گراها مي گفتند زندگي مسخره گي است كه بايد هرچه زود تر به آن پايان داد فرا پوچگراها مدتي فكر كردن و رسما اعلام كردن كه اي آقا زندگي همان اندازه مضحكه كه مردن !!!!! مثل آقاي ساموئل بكت كه بنده البته با كمي تلخيص !!! بخشي از نمايش نامه در انتظار گودوي ايشونو كه معرف همين طرز فكر هم هست فوقا !! براتون نقل كردم ...) اين باشه تا بعد ...
Tuesday, June 11, 2002
چهار صفحه
اول دستهاي من
دوم
گرسنه اي كه هرچه سنگ مي خورد
سير نمي شود
و سوم مترسك
قايق از درياي واژه گذشت
من سرش از آبها بيرون بود
و گنجشكها ترسيدند
پله اي به اعماق
كه عروس و ستاره ها را مي برد
تو خيال كن كه نيست C
در طول
شهادت نمي دهم كه غرق شدي
در عرض
ولي آبشش هايم را قرض نخواهم داد
در ارتفاع
موج گامهاي منست
سوم شعري سپيد
دوم
گرسنه اي كه سير نمي شود
و اول جزيره اي در اقيانوس
كتاب را ببند
Friday, June 07, 2002
ماجراي زني را در نظر بگيريد كه مردي برايش نامه عاشقانه مي فرستد . زن از او مي پرسد كه از چه چيز من خوشت آمده ؟ مرد چه جوابي مي تواند بدهد ؟ " چشمهايت عزيزم !! " و بعد از مدتي چشم خون چكاني پيچيده در يك كاغذ با پست به دستش مي رسد . مرد خرد مي شود , نابود مي شود . زن با تحت لفظي گرفتن استعاره نظم نمادين را مضمحل مي كند نشانه به شي بدل مي شود . سوژه در دام ميل خود مي افتد . و اين يعني پايان دوران قدرت استعاره ها در ادبيات !!! سوژه امروزه در حال از بين رفتن است و آنچه كه باقي مي ماند ابژه و سرنوشت آن است !!!
اين صدتا يه غازا باشه تا بعد ...
اين صدتا يه غازا باشه تا بعد ...
Thursday, June 06, 2002
برتر . مرد يا زن ؟؟
خوب بيايد منطقي فكر كنيم ... در عرصه اجتماعي مرد برتر از زن بوده البته در گذشته به دليل زور بازو و نياز اجتماع به زور براي حفاظت از خود و موارد ديگر مانند خروج زن از عرصه اجتماع در دوران بارداري و ... اينها شايد تا پيش از اين برتري هايي به مرد در اجتماع مي داد ( كه البته با سواستفاده از آن روز به روز زن را بيشتر تضعيف كرد و ... ) ولي در همان زمان هم زن به عنوان انساني با قابليت آفرينش و زايش نزديكترين موجود به خدا از نظر توانايي بوده است مولانا مي فرمايد :
زن بگويي كز دنده آدم بزاد؟؟ مرد نديدي كه از مريم بزاد؟؟
بودريار يكي از بزرگترين متفكران پيشروي دنياي امروز كه هم رديف فوكوياما ارزيابي مي شود در مورد زن مي گويد :
براي من , زنانگي غير قطبي است برخلاف وضع موجود در مردانگي , زن به شكل مضطربانه اي جنس را محور قرار نداده , زن مي تواند خود را در خود دگر گون كند. براي درك بهتر موضوع كودك را ببينيد , در برخي سطوح كودك مي داند كه يك كودك نيست اما بزرگتر ها اين را نمي دانند . اين يك راز است. اگر فقط همين را بفهميد آن گاه همه چيز در پيش چشمتان فرو خواهد ريخت. زن و كودك اين حس پيشا وقوعي طنز آميز و ابژكتيو را دارند كه مقوله هايي كه آنها در آن جاي گرفته اند وجود ندارد .مرد ... جدا مرد به چه پشتوانه منطقي تا اين حد به برتري خود ايمان دارد ؟؟؟ در خيلي از اونا كه با شتر مشابهه !!!!!! اين عميقا باشه تا بعد ..
چه سلامي
روزي از همين درختها
همين خيابان كه نرفته در موهايت
محو مي شود
كلماتي كه مثل برگ
كف خيابان باد مي خورند
بگذار دست پيشت را ببندم
اين متن دو جنسي كه دستش را به هم مي مالد
احتمال مي دهم كه پشت خط , اتوبوسش منتظر است
و فكر مي كند بچه روشنش
افسانه...!
از همان بخش زير قرارداد افسانه
طلاقش داد
والعصر مرا هم
به نفع چشمهايش شماره كرده است
آخر لوبياي سحر آميز به خوردنش هم نمي ارزد
چون توپ ما
از حماقت اين بارها
پر است
بزند به رگ من تحت الانهار تجري
يك نفر نيست تا دكمه ها بالا نرود
از بخش سانسور شده شهر رد نشود
فعلا...
خوب بيايد منطقي فكر كنيم ... در عرصه اجتماعي مرد برتر از زن بوده البته در گذشته به دليل زور بازو و نياز اجتماع به زور براي حفاظت از خود و موارد ديگر مانند خروج زن از عرصه اجتماع در دوران بارداري و ... اينها شايد تا پيش از اين برتري هايي به مرد در اجتماع مي داد ( كه البته با سواستفاده از آن روز به روز زن را بيشتر تضعيف كرد و ... ) ولي در همان زمان هم زن به عنوان انساني با قابليت آفرينش و زايش نزديكترين موجود به خدا از نظر توانايي بوده است مولانا مي فرمايد :
زن بگويي كز دنده آدم بزاد؟؟ مرد نديدي كه از مريم بزاد؟؟
بودريار يكي از بزرگترين متفكران پيشروي دنياي امروز كه هم رديف فوكوياما ارزيابي مي شود در مورد زن مي گويد :
براي من , زنانگي غير قطبي است برخلاف وضع موجود در مردانگي , زن به شكل مضطربانه اي جنس را محور قرار نداده , زن مي تواند خود را در خود دگر گون كند. براي درك بهتر موضوع كودك را ببينيد , در برخي سطوح كودك مي داند كه يك كودك نيست اما بزرگتر ها اين را نمي دانند . اين يك راز است. اگر فقط همين را بفهميد آن گاه همه چيز در پيش چشمتان فرو خواهد ريخت. زن و كودك اين حس پيشا وقوعي طنز آميز و ابژكتيو را دارند كه مقوله هايي كه آنها در آن جاي گرفته اند وجود ندارد .مرد ... جدا مرد به چه پشتوانه منطقي تا اين حد به برتري خود ايمان دارد ؟؟؟ در خيلي از اونا كه با شتر مشابهه !!!!!! اين عميقا باشه تا بعد ..
چه سلامي
روزي از همين درختها
همين خيابان كه نرفته در موهايت
محو مي شود
كلماتي كه مثل برگ
كف خيابان باد مي خورند
بگذار دست پيشت را ببندم
اين متن دو جنسي كه دستش را به هم مي مالد
احتمال مي دهم كه پشت خط , اتوبوسش منتظر است
و فكر مي كند بچه روشنش
افسانه...!
از همان بخش زير قرارداد افسانه
طلاقش داد
والعصر مرا هم
به نفع چشمهايش شماره كرده است
آخر لوبياي سحر آميز به خوردنش هم نمي ارزد
چون توپ ما
از حماقت اين بارها
پر است
بزند به رگ من تحت الانهار تجري
يك نفر نيست تا دكمه ها بالا نرود
از بخش سانسور شده شهر رد نشود
فعلا...
Tuesday, June 04, 2002
ماجراي بعضي دوستان ويلاگ نويس كه خيلي هارت و پورت مي كنن و فكر مي كنن حق الهيشون كه هرچي مي خوان بگن ماجراي اون يارو قزويني است كه عبيد تعريف ميكنه :
قزويني به شكار شير مي رفت نعره مي زد و گوز ميداد گفتند از چه رو نعره مي زني گفت تا شير بترسد گفتند چرا مي گوزي ؟ گفت من نيز مي ترسم. گر چه دلم نمي خواد توي اين دعواها وارد بشم ولي با اين داستان وظيفه خودمو نسبت به اونهايي كه توي اين مجموعه دوستشون دارم ادا كردم اين باشه تا بعد ...
Sunday, June 02, 2002
ماجراي سوفي كل ... همانطور كه مي دانيد او بي هيچ دليل خاصي به تعقيب غريبه اي در خيابان مي پردازد سوفي سايه آن غريبه مي شود و بنابراين , به يك مفهوم , رد پاهاي آن غريبه را محو كرده , به مثابه سرنوشت او عمل مي كند او با خلق يك خلا از ديگري مي خواهد كه آن را پر كند . او خودش هيچ است. او خود هيچ ميلي به اين همه ندارد . او نمي خواهد هيچ جايي برود , هرچند كه آن غريبه را تا ونيز تعقيب مي كند او نمي خواهد سر از كار مرد در بياورد يا از ماجراهاي زندگيش خبر دار شود در واقع او دليليست بر اينكه مرد هرچند خود فكر مي كند به جايي مي رود در واقع به جايي نمي رود در جايي كه او فرضا آنجاست در واقع كسي نيست !!!
خوب حالا عرفان شناسا مرد و مردونه بيان وسط اين خلاصه اي از يك اثري كه يك غربي نوشته ( با اون ديدگاهاي مادي خاص غرب ) منبع اين اثر هم الان مي دم خدمتتون ولي اگه يه ذره انصاف داشته باشيد تاييد مي كنيد كه غرب توي ماديات كه پيشرفت كرد هيچي عصاره تمدن و انديشه و عرفان شرقم رو كشيد و حالا رفته به جايي كه شرق واسه دركش زيرش زاييده دمتون گم بياين به خودمون بيايم و بجنبيم !!!! اين باشه حالا تا بعد ...
sophi call, suite venitienne ( paris : editions de l etoile , 1983)
خوب حالا عرفان شناسا مرد و مردونه بيان وسط اين خلاصه اي از يك اثري كه يك غربي نوشته ( با اون ديدگاهاي مادي خاص غرب ) منبع اين اثر هم الان مي دم خدمتتون ولي اگه يه ذره انصاف داشته باشيد تاييد مي كنيد كه غرب توي ماديات كه پيشرفت كرد هيچي عصاره تمدن و انديشه و عرفان شرقم رو كشيد و حالا رفته به جايي كه شرق واسه دركش زيرش زاييده دمتون گم بياين به خودمون بيايم و بجنبيم !!!! اين باشه حالا تا بعد ...
sophi call, suite venitienne ( paris : editions de l etoile , 1983)
Friday, May 31, 2002
1- تجسم كنيد : سگي كوچك پنج يا شش ماهه گرسنه و خسته جاي رد شدن چرخهاي يك موتور روي دمش لهيده و عفوني پاي راست از مفصل شكسته و آويزان تمام صورت پر از كنه و انگل لا غر لاغر آنقدر كه مي ترسي !! ( اگر تجسمش سخت است ... ديدنش... آه..! من ديدم ولي.)
2- بپرسيد : اين خدا اگر نمي تواند از مخلوقاتش نگهداري كند چرا اين بي زبانان را خلق مي كند ؟؟؟؟ گناه نداره ؟؟ ( اگه اين گناه نيست پس تعريف گناه چييييييييه ؟)
2- بپرسيد : اين خدا اگر نمي تواند از مخلوقاتش نگهداري كند چرا اين بي زبانان را خلق مي كند ؟؟؟؟ گناه نداره ؟؟ ( اگه اين گناه نيست پس تعريف گناه چييييييييه ؟)
Thursday, May 30, 2002
يه دفعه اي راجع به پستي نژاد ايرانيان بهتون گفتم مي خوام مفصل بگم اين بار ( البته الان مي خوام ...) آقا جان رك و پوست كنده جبهه هم نگير من خودم از اون چهل آتيشياش بودم ولي نشستم (يه روزي ) بدون تعصب به دور و برم نگاه كردم گفتم خوب حالا ايراني نژاد برتر !! بعد سرم و بالا آوردم و به دور و برم نگاه كردم و يه سوال اساسي از خودم پرسيدم : كو ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ كجايند اين برتر ها ما كه جز يه عده بادمجون دور قاب چين و چاپلوس و هر ور منفعت باشه اون ور و مگس دور شيريني چيزي نمي بينيم آقا جان ما مردان و زنان بزرگ داشتيم بله قبول ولي مرد و مردونه كي و كجا در طول تاريخ يه حركت جمعي درست و حسابي داشتيم كه در اون نشانه هاي آگاهي و هوشياري ملي باشه كجا ؟ هان ؟ غير از اينه كه نقاط درخشان تاريخ ما رو افراد بزرگ رقم زدن نه جمعها؟(تازه اگه حركت جمعي هم انجام شده باشه مايه خجالته چون تحميق شدگي توش بيداد مي كنه) ما به غير از خودفروشي و تن به هر حقارتي دادن در طول تاريخ چه كار ديگري انجام داديم ؟؟ مغول و افغاني و عرب و... هر كي از راه رسيد ... ( اينو ديگه جدي جدي داشته باشين تا به موقعش ) بيگانه ها به درك كم تن به جور حكام ظالم داخلي ( الل الان ) داديم ؟؟ اصلا يه سوال ديگه آقا جان اگه اين بابا, كورش عزيز و مي گم , به جاي حكم آزادي بني اسراييل فرمان دوازده قطعه شدن اونا رو مي داد اين سربازاي جاويدان اجرا نمي كردن ؟؟ پس باز مي رم سر نظريه اساسي خودم : نژاد ايراني پست ترين نژاد بشري در كل تاريخ بوده با تنها قابليت عظيم خود يعني نخبه پروري آنهم نخبگاني كه از نخبگان برترين نژادها هم بر تر بوده اند (مانند: كورش , حافظ , ابوعلي سينا , عطار , مولانا , فروغ , خيام , دكتر حسابي و... " و..." چرا ؟؟ اصلا همين مشكات خودمون ! ) همين . حرف زياده ولي حسش نيست دلم مي خواد برم يه دهن گريه بيام كلي حال كنم يه قورباغه نگاه باشين تا بعد ....
اين پيراهن هاي شلخته
اگر دنبال خودشان نبودند كه آدمشان توي شلوار بود
اصلا از اينجا شروع كنيم:
يك نفر مي خواهد موهايش درهم شود
و يواشكي جيم بزند
توي اين نوشته پوشته ها
فرض كن بگويد: من نبودم
آن آقايي كه سبيلش با كتاب شما چرب است
مي گويد:" ما ز بالاييم و
با...
لا..."
بالاخره اين انتظار بزرگتر از كوچه اي است كه رويش ايستاده اي
فدايت شوم
اول اين معامله موهايم مي تراشد
و فكر مي كنم اين بچه هايي كه سقط كردم
اصلا بچه نمي شد
دعوا كه نداريم
اينكه سرم داد ميزني خودش لطف است
طولش را بيشتر نده
گفتم متوجه عرضتان نشدم ...
اين پيراهن هاي شلخته
اگر دنبال خودشان نبودند كه آدمشان توي شلوار بود
اصلا از اينجا شروع كنيم:
يك نفر مي خواهد موهايش درهم شود
و يواشكي جيم بزند
توي اين نوشته پوشته ها
فرض كن بگويد: من نبودم
آن آقايي كه سبيلش با كتاب شما چرب است
مي گويد:" ما ز بالاييم و
با...
لا..."
بالاخره اين انتظار بزرگتر از كوچه اي است كه رويش ايستاده اي
فدايت شوم
اول اين معامله موهايم مي تراشد
و فكر مي كنم اين بچه هايي كه سقط كردم
اصلا بچه نمي شد
دعوا كه نداريم
اينكه سرم داد ميزني خودش لطف است
طولش را بيشتر نده
گفتم متوجه عرضتان نشدم ...
Wednesday, May 29, 2002
توي انجمن ادبي شهر بوديم يكي از دوستان كه اتفاقا من از شعرهاش توي اين صفحه استفاده مي كنم يكي از شعرهاي به اصطلاح امروزيش رو خوند يه خانومي با لحني دوستانه تقاضا كرد كه اگر ممكن است راجع به كارتون توضيح بدين چون برقراري ارتباط با اثر شما خيلي مشكله دوست شاعر ما شروع كرد به توضيح كه اگر مي خواهيد با آثار اينچنيني ارتباط برقرار كنيد بايد با مسيري كه در اون حركت به سمت مدرنيزم و پست مدرنيزم وساختارگرايي و پساساختارگرايي و... صورت گرفته آشنا باشيد بايد بدانيد كه بشر چرا و براي چه به اين سمت حركت كرده و از چه محدوديتهايي مي خواسته فرار كنه و... و در اين بين به نام برخي از متفكرين بزرگ غرب اشاره كرد كه يه هو يه بابايي هوار كشيد كه اسم اينارو اينجا نيار من اسم اينارو نمي خوام بشنوم ما خودمون سعدي و حافظ و... داريم سر در سازمان ملل بني آدم اعضاي همند و نوشتن كه ماله سعديه , غربيا كرسي حافظ شناسي دارن و ... بعدم در اعتراض به اين موضوع در يك حركت نمادين ده دقيقه جمع و ترك كرد حالا كي ؟! كسي كه خودش به قول خيلي ها عمري كف بازار ادبا رو به سينه دراز كشيده بوده!!!! بگذريم با خودم گفتم واقعا بدبختي تا كجاي ما ريشه داره؟؟؟ غر بيا اون قدر شعور داشتن كه حافظ مارو كشف كنن كه شعر سعدي مارو كتيبه كنن تازه با اون مايه ادبي قوي كه خودشون دارن ولي ما چي ؟؟ واسه شناخت ادبيات و متفكرين غرب چه تلاشي كرديم ؟؟! تازه اونقد بي شعوريم ( بلا نسبت شما !!) كه به خاطر تلاشاي اونا واسه شناخت ما به خودمون مغرورهم مي شيم و تا اونجا پيش مي ريم كه مي گيم حتي حاضر نيستم اسمشونم بشنوم ... نميدونم فقط اينو مي دونم كه وضع خيلي خرابه خيلي بيشتر از اوني كه من و شما فكر مي كنيم فعلا اين باشه تا بعد ....
Sunday, May 26, 2002
Friday, May 24, 2002
از گرد راه كه رسيد
چيدم
خيلي بالا تر از انگور هاي اين درخت
توي دهانم كه آب
راه افتاده دنبال ...
جمله بعد ..!
چشم كه باز كرد
تمام هستي توي تنم گير كرد و
خيلي زير قولم كه علف در آمد
شكايت از غم هجران ..!
اين كلانتر بي شهر
كه خيالات تمامش كرده
نصف تو بود كه زد بيرون
زد به ستاره هاي
نه... خانه هاي
حلبي ..!
اين كاسه ها از شراب نذري هم شنگول تر مي شود اگر
شرطم به شرط تو چاقو مي كشد اگر
اگر خلاصه شوم توي اين نوشته هايي كه نمي خواهد نوشتن
اقيانوس آرام _ آرام
مي ريزد توي صورت من و
لب نيروانا مي چسبد به لب من و
چيدم ..!
حالا پنجره صورتم را پاك مي كند و
مي گذارد تا پلكهايم باز شود و
تمامي اين منظره دارد از تنم مي رود بيرون
شنيدي
خداحافظ ...
را
بيامرزد
مرد خوبي بود..!
Tuesday, May 21, 2002
يک سوال اساسي :
غرب اسير کليسا و مذهب و تعصب چگونه در مدتي چنين کوتاه توانست بر تمام موانع ناشي از عوامل فوق فايق آيد ؟؟ و مراحل رشد و ترقي را بپيمايد در حاليکه شرق در ذلت و بدبختي و وابستگي باقي ماند؟؟
انديشمندان به چهار مرحله سير نزولي تفکر غرب اشاره مي کنند که غرب با پذيرش اين حرکتهاي نزولي در تفکر خود(حرکت از جهان افلاطوني به جهان عيني) راه را براي پيشرفتهاي عظيم کوانتمي باز کرد آن مراحل به شرح زير است:
۱- نزول از بينش شهودي به تفکر تکنيکي
۲- نزول از صور جوهري به مفهوم مکانيکي
۳- نزول از جوهر روحاني به سوائق نفساني
۴-نزول از غايت انديشي و معادپرستي به تاريخ پرستي
که نتيجه اين سير نزولي رسيدن به سه اصل کلي و کاربردي براي امکان ورود به مدرنيته بود:
۱- افسون زدايي از طبيعت
۲- اسطوره زدايي از زمان
۳- دنيوي کردن دين
شما را قسم مي دهم به خيارشور و غورباغه اي که نيست به اين موارد خوب فکر کنيد آيا تمممممممممماااااام آن چه که امروز ما براي رهايي از اين وضعيت خفت بار جهاني بدان نيازمنديم همين ها نيست؟؟؟؟
فکر مي کنيد اگر اين موارد در ذهن جمعي جامعه ما دروني شود و واقعا طي يک فرايند گذري به تما اينها برسيم چقدر وقت لازم است که در تمام عرصه ها حرفهاي مهمي براي گفتن به جهانيان داشته باشيم آنهم با آن پتانسيل عظيمي که در ايرانيان سراغ داريم؟
( در مورد اينکه نژاد ايراني پست ترين نژاد انساني است با تنها قابليت عظيم خود يعني نخبه پروري آنهم نخبگاني که بي بديل ترين هستند در تمام زمين به نحوي که نخبگان برترين نژادها هم به گرد پاهاي آنها نمي رسند مانند گل زيباي نيلوفر گل بودا که در لجنزار مي رويد شايد بعدا اگه @#$@#%$$%%$%$@$$%# ( هرچي دلتون خواست جاي اينا بذارين بهونه بهونه است . فرقي نداره نيچه مي گويد : همه مي گويند يک بهانه خوب هر جنگي و توجيه ميکنه اما من به شما مي گويم که يک جنگ خوب هر بهانه اي و قابل قبول مي کنه) شد يه چيزايي گفتم شايد هم نگفتم هرچي که دلم بخواد ... يا...هرچي دلم نخواد...فعلا تا بعد ...
غرب اسير کليسا و مذهب و تعصب چگونه در مدتي چنين کوتاه توانست بر تمام موانع ناشي از عوامل فوق فايق آيد ؟؟ و مراحل رشد و ترقي را بپيمايد در حاليکه شرق در ذلت و بدبختي و وابستگي باقي ماند؟؟
انديشمندان به چهار مرحله سير نزولي تفکر غرب اشاره مي کنند که غرب با پذيرش اين حرکتهاي نزولي در تفکر خود(حرکت از جهان افلاطوني به جهان عيني) راه را براي پيشرفتهاي عظيم کوانتمي باز کرد آن مراحل به شرح زير است:
۱- نزول از بينش شهودي به تفکر تکنيکي
۲- نزول از صور جوهري به مفهوم مکانيکي
۳- نزول از جوهر روحاني به سوائق نفساني
۴-نزول از غايت انديشي و معادپرستي به تاريخ پرستي
که نتيجه اين سير نزولي رسيدن به سه اصل کلي و کاربردي براي امکان ورود به مدرنيته بود:
۱- افسون زدايي از طبيعت
۲- اسطوره زدايي از زمان
۳- دنيوي کردن دين
شما را قسم مي دهم به خيارشور و غورباغه اي که نيست به اين موارد خوب فکر کنيد آيا تمممممممممماااااام آن چه که امروز ما براي رهايي از اين وضعيت خفت بار جهاني بدان نيازمنديم همين ها نيست؟؟؟؟
فکر مي کنيد اگر اين موارد در ذهن جمعي جامعه ما دروني شود و واقعا طي يک فرايند گذري به تما اينها برسيم چقدر وقت لازم است که در تمام عرصه ها حرفهاي مهمي براي گفتن به جهانيان داشته باشيم آنهم با آن پتانسيل عظيمي که در ايرانيان سراغ داريم؟
( در مورد اينکه نژاد ايراني پست ترين نژاد انساني است با تنها قابليت عظيم خود يعني نخبه پروري آنهم نخبگاني که بي بديل ترين هستند در تمام زمين به نحوي که نخبگان برترين نژادها هم به گرد پاهاي آنها نمي رسند مانند گل زيباي نيلوفر گل بودا که در لجنزار مي رويد شايد بعدا اگه @#$@#%$$%%$%$@$$%# ( هرچي دلتون خواست جاي اينا بذارين بهونه بهونه است . فرقي نداره نيچه مي گويد : همه مي گويند يک بهانه خوب هر جنگي و توجيه ميکنه اما من به شما مي گويم که يک جنگ خوب هر بهانه اي و قابل قبول مي کنه) شد يه چيزايي گفتم شايد هم نگفتم هرچي که دلم بخواد ... يا...هرچي دلم نخواد...فعلا تا بعد ...
اينجا بالاي شهر است
با سكوت ساختگي اش
و مردمي كه چقدر چندشم مي شود
با اين حال كه اين دراويش احمق
فروغ را بسته اند..!
گلابم ظهيرالدوله را پاك مي كند و
در پيامي كه خواب نيست
اين قاب "نمي شود"
كجا كه نرفت
نه نمي رود اصلا
توي اين ظهر كثيف
من كه بالاي خودم نشسته
دستهايش مي رود جلو
به عشقي كه زمين مسافتي نيست
پياده شديم
چيزي ته جيبم حماسه مي شود حالا
با شلواري كه دينش به خيابان ادا نشده است
راست به سمت خودم مي دوم
به دري كه هيچگاه نزد و
پلكهايش ...
Monday, May 20, 2002
مادر داشت از منزل مي رفت بيرون رو كرد به پسرش و گفت اگه قول بدي تا برگشت من پسر خوبي باشي و دست به چيزي نزني جايزه خوبي پيش من داري بلافاصله پس از خروج مادر بچه كاملا به شكل مجسمه درآمد هيچ حركتي حتي خاروندن سر و بي هيچ بهانه اي او جايزه رو برد بله عمل و فعاليت هميشه مترادف نيستن گاهي عمل بي فعاليت بودنه و متاسفانه بيشتر عمر ما به فعاليت مي گذره در حالي كه ما مي تونيم لحظات خودمونو به دوره هاي عمل و استراحت تقسيم كنيم عمل هر گاه كه رفتار خاصي براي رسيدن به هدفي مورد نياز است و بعد استراحت.
- جناب منظورتون ...گشادي كه نيست؟؟
- نه ببينيد استراحت لزوما بي كار بودن نيست گاهي استراحت دويدنه اصلا گاهي كار استراحته اين بستگي به شما داره استراحت عبارت است از هر كاري كه شما با فراغ بال و به دور از تنش انجام دهيد ... خيلي چرت و چرت كردم از اينجوري حرف زدن اصلا خوشم نمياد يادم باشه راجع به بزرگترين رقابت انساني حرفاي تكان دهنده اي بهتون بزنم شايدهم وقتي گفتم شما حرفا رو بيشتر تكون بدين !!!!و شايد هم اصلا نگفتم فعلا بريد حال كنيد تا بعد ...
خيلي طول نمي كشد
اين سوسكها كه آدم شدند
ما هم خودمان را برنده مي كنيم و
تا تقت به توقم نخورد
شبهاي زيادي فاصله مي ريزد همين جور
روي ماه امشب ...
كه فكر نكنم
حالا هر ننه قمري كه هست
گوشي دستت ...
از همين لبه چشمت را بدوز
به "جاده در دست تعمير است "
حالا اين "تعمير" هر جهتي كه مي رود
اشتباه ..!
اين را تو مي گويي
قرار بعدي ما تعيين مي كند
واقعا دست نداديم ..!
پس تعيين نمي كند كه چرا عاشق هر ماده اي ميل به لامكان ...
آقا پايين تر...
يعني خودم را ...
اين مجنون پفكي
اناالقورباغه مي زند و
مست مي افتد روي ...
تو تعيين كن ...
من..!
به اندازه عرض شانه
زدم..!
- جناب منظورتون ...گشادي كه نيست؟؟
- نه ببينيد استراحت لزوما بي كار بودن نيست گاهي استراحت دويدنه اصلا گاهي كار استراحته اين بستگي به شما داره استراحت عبارت است از هر كاري كه شما با فراغ بال و به دور از تنش انجام دهيد ... خيلي چرت و چرت كردم از اينجوري حرف زدن اصلا خوشم نمياد يادم باشه راجع به بزرگترين رقابت انساني حرفاي تكان دهنده اي بهتون بزنم شايدهم وقتي گفتم شما حرفا رو بيشتر تكون بدين !!!!و شايد هم اصلا نگفتم فعلا بريد حال كنيد تا بعد ...
خيلي طول نمي كشد
اين سوسكها كه آدم شدند
ما هم خودمان را برنده مي كنيم و
تا تقت به توقم نخورد
شبهاي زيادي فاصله مي ريزد همين جور
روي ماه امشب ...
كه فكر نكنم
حالا هر ننه قمري كه هست
گوشي دستت ...
از همين لبه چشمت را بدوز
به "جاده در دست تعمير است "
حالا اين "تعمير" هر جهتي كه مي رود
اشتباه ..!
اين را تو مي گويي
قرار بعدي ما تعيين مي كند
واقعا دست نداديم ..!
پس تعيين نمي كند كه چرا عاشق هر ماده اي ميل به لامكان ...
آقا پايين تر...
يعني خودم را ...
اين مجنون پفكي
اناالقورباغه مي زند و
مست مي افتد روي ...
تو تعيين كن ...
من..!
به اندازه عرض شانه
زدم..!
Sunday, May 19, 2002
آقا جان روي اين کره آويزون حلوا پخش نمي کنن غير از درد و رنج خبر ديگه اي هم نيست مگه يارو نگفته که درد بي دردي علاجش آتش است يا اون بابا که رفت هفت شهر عشق و گشت و آخرش گفت : الهي هيچ دردي را درمان مباد !!!! و اماخبر روز آهاي آهاي بشتابيد که راز خوشبختي کشف شد !! تمام اسرار اين کلمه اسرار آميز خلاصه مي شود در يک اصل و آنهم عبارت است از : اصل پذيرش آري پذيرش پذيرش همه چيز آنهم همانطور که هست پذيرش ديگران همانطور که هستند پذيرش شرايط زندگي همين طور که هست
- ببخشيد گلاب وسط حرفتون منظورتون چيه؟ يعني دست روي دست بذاريم و تلاش و کوشش پشم؟؟؟
- نه عزيز جان دقت کن اصل پذيرش ؛ پذيرش در نتيجه است يعني ما آنچه که لازم مي دانيم عمل مي کنيم ولي نتيجه را تماشا مي کنيم آنهم خيلي غريبانه <به قول يه خانوم خانومايي من غريبانه به خوشبختي خود مي نگرم> <ايضا به بدبختي خود!> راجع به اين ماسماسک يعني پذيرش <اصل پذيرش> بازهم خواهم گفت اونم فراوان ( شايدهم ديگه هيچي نگم ) حالا يه خورده راجع به فرق عمل و فعاليت فکر کنيد تا بعد ...
- ببخشيد گلاب وسط حرفتون منظورتون چيه؟ يعني دست روي دست بذاريم و تلاش و کوشش پشم؟؟؟
- نه عزيز جان دقت کن اصل پذيرش ؛ پذيرش در نتيجه است يعني ما آنچه که لازم مي دانيم عمل مي کنيم ولي نتيجه را تماشا مي کنيم آنهم خيلي غريبانه <به قول يه خانوم خانومايي من غريبانه به خوشبختي خود مي نگرم> <ايضا به بدبختي خود!> راجع به اين ماسماسک يعني پذيرش <اصل پذيرش> بازهم خواهم گفت اونم فراوان ( شايدهم ديگه هيچي نگم ) حالا يه خورده راجع به فرق عمل و فعاليت فکر کنيد تا بعد ...
تفلک شرق تمام دک و پزش به اين بود که لا اقل اگه غرب ماديات و داره توي عرفانيجت !!شرق سرتره و تا مدتها يعني تا حالاي حال دلش به اين خوش بوده <و هست> غافل از اينکه نه بابا اينجورياهم نيست اين غرب زيرک زرنگتر از اين حرفاست چرا که در مسير سير تکاملي انديشش عصاره تمدن و عرفان و ادراک و... ؛ شرق را کشيد و هر چه قابل استفاده بوده با خودش برد و حالا رسيده به جايي که شرق مدعي ادرک هم نمي تونه درکش کنه شرق بدجوري باخت تلخ و درد آور حالا نه ماديات و داره نه فرا ماده رو مثلا همين مبحث پست مدرن يا فرا ساختار گرايي غرب ... بي خيال واردش بشيم حالا حالا ها علافيم ولي برين روش فکر کنين ببينين که انديشه رو به کجا رسوندن ببينين کجا رفتن و کجا مونديم!!!!!! دفعات بعد بيشتر به اين قضيه خواهم پرداخت < عرفان و انديشه غرب و ... شرق سر بي کلاه مونده > شايد هم نپردازم !! عجالتا اهل تفکر رو ارجاع مي دم به در انتظار گودو اثر سامول بکت تا بعد...
مي خواهد از خودش رد شود
از تمام با ها و بي ها
كه با خودش اصلا نبودند
به صندلي تعارف مي كند:
بنشين . اين خانه قابل شما را گم كرده است
براي هر چيزي مي خواهي فرارم بده
اصل خودم چقدر هم مهر نمي خورد
آدم مي خورد و
قي مي كند توي توالت هاي عمومي
آخر صف هم كه باشي
نوبتت داد نمي كشد براي
تف و
صابون و
بوهايي كه از سوراخ دماغ
رد شده
تا سوراخ برعكس اين نوك
چقدر دهن پر كن است
كه حالا بنشينم كنار جو و
هي آب نيايد و هي بگويي
الهي پايت بشكند
نه ... اين گليم آنقدر دراز نيست
كاشكي تمام رودخانه ها را آب مي برد
و اين جاده را
كه پيچهاي اين راه
..! راه زندگي را مي گويم ] گره مي زند و باز مي كند
مي گذارم به انتخاب خودت
لب و لوچه عشقم را آويزان كني
در نرو خانم مرگ ...
Saturday, May 18, 2002
اصلا كسي بلد نيست
يا نمي خواهد تره خرد كند حتي براي من
و چقدر بر نمي خورم با جمع
چند متر بيشتر هم كه باشد باغچه
بيل مي دهم دست اين زمين
سرم را شخم نمي زني؟
بعد
بيايي با اسب سفيدت و
همينطور اسطوره بپاشي
از كتاب بزند بيرون
آنوقت به به / چه چه
غول شاخش را دفن هم نكند
رستم بزند بيرون و
لا به لاي دقيقا چند قرن ويراژ بدهد
لايي بكشد براي تهمينه
اين جاده انتهايش مي رسد به سفر
سر بالا C
گاز / گاز / گاز ...
خودكار, زهوار در مي كند
مي افتد روي كاغذ باطله ها
كه شناسنامه پدربزرگ با مهر "باطل شد" كلنجارش نمي دانم كجا مي رفت
از قرار - داد مي زنم
كه اينجا مثلا اينجا نباشد
مثلا خودش فرض كن كه اصلا چقدر معني ندارد
اين تابلوهاي بزن كنار
بايست
پياده شو
هرچند اين راه به اول صفر ميرسد
دست بالا C
درد ما چيست ؟ چرا هر قدر جون مي كنيم چيزي نمي شيم ؟ مديران رده بالا معتقدند كه ما به اندازه كافي
براي صنعتي شدن كوشش نكرده ايم و راه كار نجات ملت ما از اين عقب افتادگي ذهني ( فرهنگي ) و
جسمي ( مادي ) همانا صنعتي شدن است و بس " مگر نه اين است كه غربيها بعد از صنعتي شدن ...ون
زمين و زمان پاره كردن؟" اونا مي گن!!! . ولي نكته در اين است كه بر خلاف عقيده اين آقايون مدرنيته
شدن مقدم بر صنعتي شدن است (هر چند كه صنعتي شدن به مدرنيته شدن كمك مي كند) .
ديويد اپتر در كتاب "سياست نو سازي" براي ورود يك جامعه به مدرنيته سه شرط Daivid Apter
اساسي قائل است:
1. نظام اجتماعي بايد بدون وقفه و به صورت مداوم نوآوري داشته باشد ( كه اين امر شامل پذيرش كامل
تغييرات توسط اعتقادات اكثريت جامعه است)
2. داراي ساختار اجتماعي قابل انعطاف باشد.
3. شبكه اجتماعي منسجمي مهارتها و دانشهاي لازم براي زندگي در يك دنياي پيشرفته را تأمين مي كند.
او در پايان اعلام مي كند كه :" احتمال رسيدن به نوسازي بدون صنعتي شدن وجود دارد اما صنعتي شدن
بدون مدرنيته امكان پذير نيست."
حال سوال اساسي اين است : ما در كجاييم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ به كدام از شرايط فوق رسيده ايم را ولش به كدام
نزديك شده ايم را بي خيال به سمت كدومش داريم حركت مي كنيم ؟؟؟؟؟؟؟ اصلا اين راهي كه مي رويم
به كدوم تركستانه؟ من كه فكر مي كنم داريم استونيته مي شيم ! (بازگشت به عصر سنگ!!) تا بعد....
براي صنعتي شدن كوشش نكرده ايم و راه كار نجات ملت ما از اين عقب افتادگي ذهني ( فرهنگي ) و
جسمي ( مادي ) همانا صنعتي شدن است و بس " مگر نه اين است كه غربيها بعد از صنعتي شدن ...ون
زمين و زمان پاره كردن؟" اونا مي گن!!! . ولي نكته در اين است كه بر خلاف عقيده اين آقايون مدرنيته
شدن مقدم بر صنعتي شدن است (هر چند كه صنعتي شدن به مدرنيته شدن كمك مي كند) .
ديويد اپتر در كتاب "سياست نو سازي" براي ورود يك جامعه به مدرنيته سه شرط Daivid Apter
اساسي قائل است:
1. نظام اجتماعي بايد بدون وقفه و به صورت مداوم نوآوري داشته باشد ( كه اين امر شامل پذيرش كامل
تغييرات توسط اعتقادات اكثريت جامعه است)
2. داراي ساختار اجتماعي قابل انعطاف باشد.
3. شبكه اجتماعي منسجمي مهارتها و دانشهاي لازم براي زندگي در يك دنياي پيشرفته را تأمين مي كند.
او در پايان اعلام مي كند كه :" احتمال رسيدن به نوسازي بدون صنعتي شدن وجود دارد اما صنعتي شدن
بدون مدرنيته امكان پذير نيست."
حال سوال اساسي اين است : ما در كجاييم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ به كدام از شرايط فوق رسيده ايم را ولش به كدام
نزديك شده ايم را بي خيال به سمت كدومش داريم حركت مي كنيم ؟؟؟؟؟؟؟ اصلا اين راهي كه مي رويم
به كدوم تركستانه؟ من كه فكر مي كنم داريم استونيته مي شيم ! (بازگشت به عصر سنگ!!) تا بعد....
Friday, May 17, 2002
اين كوچه اي كه درويش مسلك تر از ماديان پدر بزرگ
مي خواهد كه راه خودش را رفتن
زير پاهايم ايستاد و
رفت توي فكر
چقدر مي خواست دلم شور نزند
براي درياي پشت سر
آهاي دختر توي اين نوشته ها
كه مغزم را مد كرده اي براي براي راه رفتنت
سري كه درد نمي كند ..!
ديگر فراموشش كن
لحظه اي كه مي خواهد بروم
پيدا نمي شود توي اين بازي
كم كم دارد خوشش مي آيم
دستش را بگير و
عمو زنجير انداختي ..!
نكند پارو شكسته بود و
گچ
مثل صورت من ترسيد
اين آدم بدون قاعده عادت كرده است كه ...
كه ...
نمي توانست هم بهار باشد و هم ...
راستي شكوفه نزدي
اين همه سوژه ول توي دستم
جفتك ميزند
آنوقت ...
اصلا بياييد برويم ...
Wednesday, May 15, 2002
چقدر امشب خوابش مي آيد
با آدمي كه توي من
روي جنازه سگي بساطش را پهن كرده
تا شكستن اين قفلها
ديوار روبرو را جر بدهد
قوري :
قند :
استكان :
مي تواني بما ني يا بروي C پشت هزار و چند ميليون سال ديگر يا بعد C
كه اينجا را بفروشي براي خودت روي آن ستاره اي
كه روشنتر از مرگ است
زمين بخري
دوباره برگردي
يا بر نگردي ]
آنجا را بفروشي روي اين زميني كه دلش آب شده
زمين بخري
يا نخري ]
يا تمام اين گريه ها را جمع كني ببري توي موزه
از فرق " ژكوند " تا نوك انگشتانش بخندي
يا نخندي ]
سوار خودم بشوي با اين مداد
بروي آسيابهاي اين دفتر را خراب
بكني
يا نكني ]
به هر حال قهرمان اين قصه آنقدر زمان
نمي خواهد
[ يا مي خواهد..
براي رسيدن به معلوم نيست كجا
پنجره :
قند : درخت :
از آخر اين اولين لحظه اي كه ديدمت
لبهات تمام ثانيه را شكسته اند
شايد از همينجا شروع شد كه گفتم
چقدر براي تنهايي وقت
زياد است
توي اين غار غارك كه دائم پوستمان مي كند
يك . در جيب من
و يك . در جيب تو
اين صليب را كه بگذارم وسط
اين ريل را كه بگذاري اين طرف
خلاف كدام قانون مي شود يك
خون :
قند :
قطار :
.
.
.
كمي بعد آمدي
سفره چيدي براي جن هاي دم بخت
ته شب كه آويزان شدم
در اين كلبه كه مادر به قهوه اي مي زند
قرار نيست بترسي
نبيند چقدر سير نگاهت مي كنم
باشد پرنده هم كه باشي
هوا مي شوم
فوقش نفهمي چقدر پهن
لابد جا نمي شوم توي دستت
كه اين ستاره ستاره گفتن
براي ما بال نمي شود
ورق نمي شود
يك دست هم كه داشته باشي
رو مي كند اين دفتر
و شايد هم بي بي بغلم كند بي هوا
- اٍ در را ببند
عجب آدمي خيالش نيست
نصف شب دنبال رنگين كماني
اينكه فعلا فدايت شوم
پست مي شود به حالا بماند
007 بازي در نياور
" پرتره"بي دست كه مچ ندارد
خانم
خيالم بافته است الان
سالها بعد كه نيامدم چي ...
سفره چيدي براي جن هاي دم بخت
ته شب كه آويزان شدم
در اين كلبه كه مادر به قهوه اي مي زند
قرار نيست بترسي
نبيند چقدر سير نگاهت مي كنم
باشد پرنده هم كه باشي
هوا مي شوم
فوقش نفهمي چقدر پهن
لابد جا نمي شوم توي دستت
كه اين ستاره ستاره گفتن
براي ما بال نمي شود
ورق نمي شود
يك دست هم كه داشته باشي
رو مي كند اين دفتر
و شايد هم بي بي بغلم كند بي هوا
- اٍ در را ببند
عجب آدمي خيالش نيست
نصف شب دنبال رنگين كماني
اينكه فعلا فدايت شوم
پست مي شود به حالا بماند
007 بازي در نياور
" پرتره"بي دست كه مچ ندارد
خانم
خيالم بافته است الان
سالها بعد كه نيامدم چي ...
Monday, May 13, 2002
ورود افراد ممنوعه اكيدا آزاد
ول كن هرچه طناب و مناب و خلاصه را
كجاي اين شهر قرمز نيست
به قيافه ها كه خوب نگاه مي كنم :
"مرغ پركنده موجود است"
قر و قميش اين كوچه ديگر
مرا نمي گيرد
فقط نزديك كه مي شوي دهان آدم آب مي رود
دست خودم كه نيست
معلوم نيست از كجا چسبيده به من
عادت كرده بين خودمان هم فرق بگذارد
بعد برش دارم بگذارم لاي تو
اينكه جرز داشت باشي يا نه اصلا مهم نيست
لطفا خودت را نصب نكن سر راهم
كه حالا اين لشكر كشي يعني ميهماني
يعني خراب مي شوي سر من كه چي
هميشه كه نمي شود غار غار كرد
به خاطر همين دختره
نگاهش كن . نه والا خوب نگاه كن
همين طور مفت دور خودت نرده مي كشي
پرده مي كشي
الان كه خيلي مثلا زرنگم
زبانم بلبل پراني را مي داند
دعوا كه شد
آخر پاييز و شاهنامه را به هم كوك مي زنيم
خوبٍ..!
الكي قيافه ماهي به خود گرفته ام
الان از لاي شيشه هم به تو مي رسم
لحظه هاي خط خورده آب مي شود
كسي ايستاده روي سرم
با تمام وزنش
داري لهم مي كني
هوو!!
كه يكهو آفتاب هم بتابد
تن لباسهايي
قد مهماني امشب
دلم از تمامي ستاره ها گرفته است
كه يكي شريك نمي شود با من
در اينًَُُ چشمك / چشمك ...
امروز- فردا مي كند
بابا بالاي سرم دست نكاريد
تمام درختان اين فصل را كنده ام
مي برم جايي كه شايد حواسم سيب ميخورد
مثل شكسته بود نسلٍ
مثل گاز نزن به اين واژه
قطار مي شود براي اينهوا مسافر
مقصد را با خودش مي برد
به كجا نمي شود برگرد
آه - آي ي
به پاهايم ميخ مي زنم
به نقابم ادكلن
زياد است احتمالم درويش بشود
اين تنگ كه جاي زمين يكي را دارد.
Subscribe to:
Posts (Atom)