Saturday, July 06, 2002
Tuesday, July 02, 2002
پرنده تر از اين حرف ها هستم كه سقوط اين درام
سطرهايش دره ام كند
بي خود كه نيست قايم توي اين سوراخ سمبه ها
الف _ ب
الف _ ي
چقدر تشنه دردم مي آيد
نمي دانم اين منم يا منم
كه لنگ آمدنت
همين درخت را بچين
براي مردي كه رسيد
جاذبه هيچ معنايي ندارد
حالا كه آمده اي و
نشسته اي اينجا
تعريف كن مرگ براي خودش چه منطق ديوانه كننده اي دارد
كه هر چه باد نيامد و
هر چه آب نريخت
فرض كه اين خلا توي چشمم جا شد
تو كه با نه ... نه ...
ديگر كمر شعرم شكست ...
Subscribe to:
Posts (Atom)